شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۸

رستوران ویتنامی

سلام.امشب شام با کانی رفتیم یک رستوران ویتنامی تو ایستگاه strathfield.کانی میگفت  ایستگاه

 strathfield بعد از ایستگاه مرکزی سیدنی بزرگترین ایستگاه  هست و یک جورایی مرکزیت داره.از ایستگاه که اومدیم بیرون اولین چیزی که توجهم رو جلب کرده صدای عجیب پرندگان بود.صدایی که از جمعیت زیاد پرندگان در می اومد از کیلومترها اون طرفتر شنیده میشد.واقعا عجیب بود.انگار میلیونها پرنده رو درختان بودند.

غذای رستوران ویتنامی هم حرف نداشت.من مخلوطی از غذا های دریایی خوردم که شامل میگو ،ماهی،زیتون،ذرت،سبزیجات پخته شده مثل هویج،کلم بروکلی و ... بود.اینجا به سبزیجات خیلی اهمیت میدن.واقعا هم غذا رو خوشمزه میکنه.خیلی هم مفید هست برای سلامتی.یک آبجو هم با غذا خوردم که اونم چسبید.

کانی پول غذا رو حساب کرد.نزدیک ۳۴ دلار شد.گفت دفعه بعد تو بده.بعد هم که برگشتم خونه.فردا باید برم تیشرت بخرم.هیچ تیشرتی ندارم.یک رمان انگلیسی هم از دین گرفتم که بخونم.نمیدونم بتونم کتاب رو تموم کنم یا نه.

نوشته شده توسط در 17:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۸۸/۰۹/۲۷

شب خوش!

سلام.دیروز سیدنی جهنم بود.واقعا هوا گرم بود.گرمای اینجا رو من تو ایران باور کنید تجربه نکردم.امروز عوضش از صبح بارون می اومد.

صبح بعد از اینکه صبحونه خوردم رفتم دوچرخه سواری.یکی از کارهای لذت بخش من اینجا دوچرخه سواری زیر بارون هست.واقعا آدم از بارون و طبیعت انرژی میگیره.قطرات بارون و صدای بارون تو آرامش طبیعت سرشار از نیروهای مثبت هستند.

 ظهر برادرم زنگ زد گفت ناهار بلند شو بیا خونه ما.اینجا آخر سال کارها یک کم شل میشه و به خاطر همون برادرم ناهار بعضی مواقع می آد خونه.رفتم و بعد از مدتها قرمه سبزی خوردم.چقدر چسبید.من که هیچ موقع گوشت خورشت نمیخورم تمام گوشت های خورشت رو خوردم.

دیشب کانی دوست دین زنگ زد بهم.شب ها هر موقع زنگ میزد من میگفتم good night kanny.کانی گفت:" چرا میگی شب خوش؟شب به خیر رو موقعی میگن که آدم میخواد بره تو رختخواب."راست میگفت.کانی از اون چینی های باهوش هست.خیلی چیزها میتونم ازش یاد بگیرم.همین.بای فعلا

نوشته شده توسط در 7:50 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۳

اولین روز کاری

سلام .امروز یکی از روزهای خوب عمرم بود:

صبح از خواب دیر بیدار شدم.بی حوصله بودم و دلم نمیخواست جایی برم.حتی حال و حوصله دوچرخه سواری هم نداشتم.رو تخت دراز کشیده بودم و فکر میکردم.طرفهای ظهر برادرم زنگ زد بهم و گفت :"رزومت رو برام ایمیل کن".وقتی داشتم باهاش صحبت میکردم پشت خطی برام اومد و نتونستم جواب بدم.بعد که برادرم قطع کرد زنگ زدم  به شماره.کالین بود.خانمی که ازم مصاحبه کرده بود.بهم گفت:" امروز ساعت ۵ بعد از ظهر بیا به اداره و شماره مالیاتی و شماره حساب بانکیت رو هم بیار.از امروز آموزش میبینی و همزمان حقوق هم میگیری.".از خوشحالی داشتم پر در میآوردم.تو اوج ناامیدی بودم.یاد این حرف افتادم که گاهی اوقات بهترین خبرها در بدترین زمانها به آدم میرسه.

به دین گفتم و از خوشحالی همدیگه رو بغل کردیم.دین  برام مثل برادر بزرگترمیمونه.خیلی بهش مدیونم.به خودش هم گفتم.گفتم :دین من بهت مدیونم"دین ممنونم ازت.

هر چند کار دائم نیست ولی این کار خون تازه ای در رگهای بدنم به جریان خواهند انداخت.در ضمن باید تلاش کنم و خودم رو نشون بدم.

ساعت ۵ که رفتم دیدم فقط ۳ نفر هستیم.من با گابریل که یک پسر جوون ۲۰ ساله هست و یک دختر ۲۶ ساله هندی.گابریل اینجا متولد شده ولی پدرش فیلیپینی هست.انگلیسیش حرف نداره.دختر هندیه هم تازه  ۲ماهه اومده.نزدیکه ۴ ساعت آموزش دیدیم و  کار کردیم.برگشتنی هم تا یک ایستگاه قطار با هم اومدیم و بعد جدا شدیم.

امروز دقیقا یک ماه شد که من وارد خاک استرالیا شدم و دقیقا تو یک ماهگی ورودم کار پیدا کردم.جالبه تو ایران که بودم به این کار فکر میکردم و بهش علاقمند بودم.مطمینم پدر مادرم اگه تو ایران بفهمند کار پیدا کردم خیلی خوشحال میشن.انرژی های مثبت اونها و همه دوستام، کیلومتر ها  دورتر کار خودش رو کرد.

نوشته شده توسط در 16:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۲

رستوران تایلندی

سلام.امروز دویدن رو هم شروع کردم.در کنار دوچرخه سواری میخوام ادامش بدم.خیلی احساس خوبی بهم میده مخصوصا تو هوای پاک و تمیز سیدنی.

بعد از ظهر اتفاق عجیبی افتاد.دین صدام کرد و گفت :"همین الان بهم خبر دادند مادرم فوت کرده". رنگ و روش پریده بود . نفس نفس میزد.شاخ در اوردم.نمیدونستم چی بگم.گفتم: "واقعا متاسفم دین".بعد گفتم:" هر کمکی که فکر میکنی از دستم بر می آد بهم بگو". ازم تشکر کرد.بعد از اینکه نیم ساعت گذشت و حالش یک ذره جا اومد شروع کرد به درد دل کردن.گفت: "نمیدونم پسر خوبی برای مادرم بودم یا نه؟"

بهش گفتم "هر چند میدونم پسر خوبی براش بودی، ولی هر چی که بودی الان کاری از دستت بر نمی آد." گفت: "آره راست میگی."

شب با دین و دوست استرالیاییش رفتیم یک رستوران تایلندی. دین نمی خواست خونه بمونه.میخواست فکرش رو مشغول کنه.اسم دوستش پیتر بود.آدم خوب و با کلاسی بود.ماشینش هولدن بود.اول رفتیم یک شراب سفید گرفتیم بعد رفتیم به سمت پاراماتای شمالی.

رستوران تایلندی حرف نداشت.قبل از غذا شراب رو زدیم به بدن. در حین غذا هم آبجو خوردیم.من میگو سفارش دادم،دین بیف و پیتر هم مرغ.ولی هر سه با هم شریکی خوردیم.دوست استرالیاییش سوالات زیادی راجع به ایران کرد.من هم براش گفتم که مردم ایران با حکومت و دولت فرق دارند.بهش گفتم که مردم ایران دست خالی هستند و دولت هر کاری که دوست داره با هاشون میکنه،دستگیر میکنه ،میکشه،شکنجه میکنه و ...

پیتر ازم سوال کرد: "فکر میکنی دولت ایران واقعا به دنبال سلاح هسته ای هست؟"گفتم: "بدون شک اونها دنبال سلاح هسته ای هستند."

شراب هم خورده بودم و کلم حسابی گرم شده بود و پشت سر هم مثل بلبل انگلیسی بلغور میکردم!خیلی چیزها ازم پرسید.

کلا باهاش حال کردم.آخر غذا هم به دین گفت :"به افتخار این دوست ایرانیت من پول غذا رو حساب میکنم".فکر کنم نزدیک ۱۱۵ دلار پول غذا شد.ولی واقعا چسبید.تقریبا اولین باری بود که بیرون شام میخوردم.بعد از شام هم دین به پیتر گفت بریم کنار ردودخانه پاراماتا پیاده روی.هر چند پیتر زیاد مایل نبود ولی به هرحال یک دور هم کنار رودخانه پاراماتا زدیم.

این هم شبی بود برای خودش.شراب قبل از غذا خیلی چسبید راستی.

نوشته شده توسط در 16:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۱

کفش

سلام.امروز صبح دوباره مجبور شدم برم آرایشگاه چون موهای پشت گردنم بلند شده بود.خیلی حساس هستم به تمیزی پشت گردنم.تو ایران که بودم دوستام می اومدند موهام پس گردنم رو با moser میزدند ولی اینجا کسی نیست این کار رو بکنه.به دین گفتم ،ولی مثل اینکه خوشش نمی آد. آرایشگاه خیلی هم گرون هست.۱۰ دلاره.تو ایران ۳۵۰۰ تومان میدادیم به آرایشگر تا کمر دولا میشد دستت رو هم ماچ میکرد.کجایی خسرو اسکار که گوشمون رو دارند اینجا بیخ تا بیخ میبرند.

ظهر با دین رفتیم مرکز خرید وست فیلد.دین یک عینک شنا ،با یک کفش تنیس خرید. منم یک کفش خریدم.تا امروز نمیدونستم که کفش ها برای اهداف متفاوتی ساخته شدند و انواع مختلفی دارند. کفش تنیس ( tenis shoes)،کفش برای دویدن (running shoes)،کفش برای استفاده روزانه  (daily  shoes) کفش برای تمام موارد (cross trainig shoes) .حتی بسته به نحوه راه رفتن فرد این کفش ها فرق میکنه.rolling out  برای اونهایی که موقع راه رفتن پاشون به سمت خارج هست و rolling in  برای اونهایی که پاشون متمایل به داخل هست.neutrall هم برای اونهایی که متعادل راه میروند.بعضی از مغازه ها مثل athlete shoes کاملا از پاتون تست میگیرند.یعنی دستگاه هایی دارند که روشون میرید و از روش راه میرید و نوع کفش رو مشخص میکنند.به این تست foot print  میگن.

کانی چند روز پیش یک فیلم چینی آورد برام ریختم رو لپ تاپم.فیلمش بد نبود.اسم فیلم بود  raise the red lantern .داستان فیلم هم داستان ظلمی بود که تو همه جای دنیا به زنها میشه.

دیروز رفتم ترجمه گواهینامم رو گرفتم.برای یک ترجمه ساده یک صفحه ای ۷۰ دلار پیاده شدم.تازه تاریخ تولدم رو هم اشتباه نوشته بودند.بهشون گفتم و چند دقیقه بعد برام درست کردند و آوردند.گواهینامه زن داداشم رو هم دادم برای ترجمه.میخوام بهش کمک کنم حداقل گواهینامش رو بعد از چند سال بتونه بگیره.همین.فعلا بای

 

نوشته شده توسط در 11:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۹

دومین مصاحبه!

سلام.امروز دومین مصاحبه کاریم رو تو استرالیا رفتم.کار در رابطه با رشتم نبود ولی خوب به هر حال کاربود دیگه.

قرار مصاحبم ساعت ۵ بعد از ظهر بود.کسی که قرار بود با هام مصاحبه کنه  دختر جوونی بود به اسم آریانه.قبل از مصاحبه خیلی استرس داشتم ولی موقع مصاحبه خیلی خونسرد و با اعتماد به نفس بودم.تمام سوالاتش رو با صداقت و با لبخند جواب دادم.

ازم پرسید چند وقت میخوای اینجا زندگی کنی؟منم گفتم" شاید برای همیشه.آخه اقامت دائم دارم".بعد پرسید: "چه جوری اقامتت رو گرفتی؟"منم گفتم:" با مدرکی که دارم و سوابق کاری و آیلتس و ..."

 پرسید:" کار رو از کجا پیدا کردی؟" جواب دادم: "روزنامه های محلی"بعد پرسید: "چرا این کار رو انتخاب کردی؟"

گفتم:"به خاطر اینکه کار بود.میخوام پول در بیارم تا اجاره خونم رو بدم .در ضمن این کار نیاز به تجربه قبلی و هیچ گواهینا مه ای چیزی نداره"

پرسید:"چقدر طول میکشه تا برسی به اینجا؟" گفتم:"کمتر از ۲۰ دقیقه" که البته یک کم اغراق کردم.حداقل نیم ساعت طول میکشه.

ازم پرسید: "فامیلی رو اینجا داری؟"گفتم:"برادرم هست."گفت: "خوبه حالا تنها نیستی."کلادختر خوبی بود .قیافش هم بد نبود.انگلیسی رو هم خیلی واضح و شمرده حرف میزد.اسمش هم شبیه ایرانی ها بود.

یک سری سولات هم کرد راجع به اینکه چند روز در هفته میتونی بیای و چند ساعت میتونی کار کنی و آخر هفته ها چه جوری میتونی بیای.منم گفتم:" هر موقع بخاید من میتونم بیام."

بعد گفتش"صادقانه بگم که نزدیک ۱۵۰ نفر برای این کار درخواست دادند.من باید همه رو مرور کنم و اگه اوکی شد بهت زنگ میزنم" راست هم میگفت حتی موقع مصاحبه موبایلش پشت سر هم زنگ میخورد.باورم نمیشد که برای کار به این پیش پا افتادگی ۱۵۰ نفر درخواست بدن.مطمیننا خیلی از این ۱۵۰ نفر تجربه مرتبط هم داشتند.هیچی دیگه ما کلاهمون پس معرکه هست.عیبی نداره .من همچنان امیدوارم.

صبح نزدیکه ۲ ساعت دوچرخه سواری کردم.استرالیایی ها خیلی حیوون دوست هستند.مخصوصا سگ.سگ هاشون رو میآرن برای پیاده روی.بعضی از این سگها هم واقعا خوشگلند.منم همیشه دوست داشتم که یک سگ داشته باشم.به امید اون روزکه اول یک خونه بخرم بعد یک سگ

نوشته شده توسط در 11:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۴

صدای طبیعت

سلام.امرز صبح با کانی و دین رفتیم استخر گرنویل.بلیطش ۴ دلار و خورده ای بود.ولی هر چقدر دوست داشتی میتونستی بمونی.چند تا استخر بود که همشون روباز بودند.طول یک دونشون ۵۰ متر بود.دین میگفت استاندارد المپیکه.

شنای دین خوب بود.ازم برد.ولی شنای کانی فایده ای نداشت.زیادم نموندیم.ولی خوب شد رفتم شناختم اونجا رو.خودم  تنها بیام حداقل ۳ یا ۴ ساعت شنا میکنم.

دیروز یا پریروز با امید تو ایران داشتم چت میکردم.همخدمتیم بود.البته چند ماه ازم جلوتر بود.خودش تهرانه ولی اهواز کار میکنه. میگفت الان تهران داره برف میآد.گفتش "یک قول بهم میدی؟"گفتم"آره .بگو"

گفت"قول بده جای همه ما خوش باشی"

دیروز برای اولین بار پس از ورودم به استرالیا یک کلاس شرکت کردم.کلاس راجع به ایمنی در محیط های کارگاهی بود.دورش یک روزه بود و همون دیروز ازمون امتحان گرفتند و یک گواهی دادند بهمون.به این گواهینامه کارت سبز یا سفید هم میگن.شرکت کردن در کلاسها خیلی برای تقویت زبان مفیده.

یک چیز دیگه.دوچرخه سواری که میرفتم با موبایل به رادیو اینجا گوش میدادم.اینجا رادیوش اکثرا آهنگ میذاره و اهنگهاش هم خیلی تند و ضربی هست.بعد از چند روز احساس کردم گوش دادن به رادیو موقع دوچرخه سواری احساس خوبی بهم نمیده.ضربان قلبم رو زیاد میکنه و آرامشم رو بهم میزنه.گذاشتمش کنار و به صدای طبیعت اینجا و صدای پرندگان گوش دادم.واقعا بهترین صدای آرامش بخش همون صدای طبیعته.

نوشته شده توسط در 15:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۱

آدمیزاد!

سلام.دیشب با برادرم و ۲ تا از دوستهای ایرانیش رفتیم باشگاه اسنوکر.باشگاهش تو  محله ِDundas بود که فکر کنم به پاراماتا نزدیکه.دوستهای برادرم عبارت بودند از یک پسر جوون ۳۰ ساله و پدر خانمش که سن بالا بود.

من که اولین بار بود اسنوکر بازی میکردم و بیشتر تماشاگر بودم. ولی برادرم و دوستاش حرفه ای بودند.برادرم یک آبجو هم مهمونم کرد که حسابی چسبید.پسر جوونه ۱۵ سال بود که از ایران اومده بود بیرون.توی این ۱۵ سال حتی یک بار هم به ایران برنگشته بود.میگفت "اصلا دلم تنگ نشده.ایران برای من جذابیت نداره .برم چی کار؟اون پولی که میخوام بدم تا ایران برم با یک چهارمش میرم تایلند و حال میکنم."

واقعا تعجب کردم.یکی تو تهران متولد شده باشه و  ۱۵ سال از بهترین روزهای زندگیش تو تهران سپری شده باشه و بعد  نخواد یاد گذشته رو زنده کنه؟!آدم مگه به این راحتی  میتونه از گذشتش جدا بشه؟!نمیدونم.باور کردنش شاید الان برام سخت باشه ولی شاید خودم چند سال بعد این جوری بشم!آدمیزاده دیگه!

تو باشگاه اسنوکر انواع و اقسام ماشینهای شرط بندی بود.از خیلی ها  اینجاشنیدم که اصلا نباید طرفش رفت.منم طرفش نرفتم.به قول برادرم همیشه تو این قمارها مردم بازنده اند و کلوب برنده.

امروز ظهر با دین رفتم محل کارش.رفتم مدارکی که ازم خواسته بودند رو بدم.هنوزم معلوم نیست کار جور بشه یا نه.ولی به هر حال من به دین مدیونم.تواداره شون یک سالن بزرگ بود پر از میزهای پینگ پنگ.خیلی جالب بود.کارمندهای اداره زمان استراحت اومدند پایین و پینگ پنگ بازی کردند.چقدر هم وارد بودند.

منم یک دست با دین بازی کردم.بازیمون تقریبا تو یک سطحه.یک hot chocolate هم دین رو مهمون کردم.خیلی چسبید.برگشتنی رفتم یک خورده میوه خریدم و برای اولین بار رفتم رستوران تهران نزدیک ایستگاه ترن گرنویل.یک کشک بادمجون گرفتم آوردم خونه ولی اصلا خوشمزه نبود.خوبی رستورانهای ایرانی اینه که روزنامه های ایرانی رو برمیداری میآری با خودت.اگه بقیه غذاهاش هم اینجوری باشه که دیگه اصلا نمیرم.

شب اومدم یک ساعت هم دوچرخه سواری کردم.کریسمس اینجا نزدیکه و همه دارند به استقبال کریسمس میرن.    Merry christmas

نوشته شده توسط در 14:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۹

قدم اول در مسیر سرنوشت

سلام.خیلی .وقت بود میخواستم راجع به این موضوع بنویسم.شما به سرنوشت اعتقاد دارید یا نه؟من که کاملا اعتقاد دارم فقط به یک شرط.شرطش هم اینه که قدم اول رو بردارید تا تو مسیر سرنوشت خودتون قرار بگیرید.حتی اگه از هدفتون مطمین نیستید باز قدم اول رو بردارید

این تجربه ایه که خودم تو مسیر مهاجرت به استرالیا به دست آوردم.قدم اول من چی بود؟آیلتس ثبت نام کردم و دفعه اول قبول نشدم.برای بار دوم هیچی نخوندم و اصلا آماده نشدم.حتی خیلی شانسی تونستم ثبت نام کنم.همه میرفتند کافی نت و با اینترنت سرعت بالا ثبت نام میکردند و من از خونه با اینترنتdial up تونستم ثبت نام کنم.

اون روزی که رفتم کارنامم رو بگیرم منتظر بودم تا یک نمره پایین ۶ تو کارنامه ببینم ولی در کمال تعجب دیدم همه نمراتم بالای ۶ هست.وقتی اقدام کردم خیلی زود آفیسر دار شدم و در کمتر از ۱۳ ماه ویزام اومد.همه اینها دلیل داشت و دلیلش هم این بود که من تو مسیر سرنوشتم قرار گرفته بودم.استرالیا من رو انتخاب کرده بود!

ارادتمند!

نوشته شده توسط در 7:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۸

دوچرخه سواری

سلام.۱۴ روز از ورودم گذشت.چقدر زود.

دیشب شادمهر تو سیدنی کنسرت داشت.روزنامه های ایرانی اینجا خیلی تبلیغ کرده بودند براش.من که خودم شادمهر رو خیلی دوست دارم.این دفعه که نشد ولی دفعه بعد حتما میرم.

امروزم نزدیک یک ساعت و نیم دوچرخه سواری کردم.یک مسیر جنگلی پیدا کردم که خیلی قشنگه.دیگه یک جور شده که اگر یک روز سوار نشم ناراحتم.

کاری که برای مصاحبه رفتم تقریبا اوکی شده.فقط ازم کارت شناسایی خواستند که منم الان فقط پاسپورت دارم.البته بهشون گفتم کارت مدیکر هم دارم.امیدوارم کارتم این هفته دستم برسه تا کار رو از دست ندم.

تو ایستگاه هریس پارک یک کتابخونه ایرانی هست.قصد دارم برم عضو بشم و کتاب بگیرم.شروع کردم کتاب های نرم افزاری رو هم دارم دوره میکنم.اکسل رو تموم کردم.بعدش اتوکد رو میخونم و بعد پریماورا و ...

دیشب که مهونی بودیم ماهواره روشن بود.کانال ایرانی جام جم داشت بازی سپاهان و پرسپولیس رو نشون میداد.بازی تو اصفهان بود و داشت برف میاومد.بازی جذابی بود.سپاهان آخر سر ۲ بر ۱ برد.

تو خونه هیچی ندارم.نون و شیر و میوه و ... تموم شده.باید برم بخرم.همین.فعلا بای

 

نوشته شده توسط در 12:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۷

ایرانی های خارج کشور

سلام.امشب با برادرم و خانمش رفتیم مهمونی یکی از دوستان برادرم.به خاطر این مهمونی داده بودند که خونه خریده بودند.خونه تو محله هریس پارک بود که خیلی نزدیکه به پاراماتا.در واقع بین پاراماتا و گرنویل هست.

من خودم خیلی اهل مهمونی رفتن نیستم ولی یکی از مهمترین دلایلی که رفتم این بود که هموطن های خودم رو تو خارج کشور بهتر بشناسم.

این تقریبا دومین جمع ایرانی بود که تو استرالیا میدیدم. چیزی که برداشت کردم این بود که ایرانی های خارج کشور  بهتر از ایرانی های داخل کشور نیستند:عادت های بدی که امشب به نظرم اومد:

اول اینکه خیلی شوخی های جلفی میکردند با هم.شوخی هایی که دیگه فراتر از ادب یک انسان محترمه.

دوم اینکه خیر ایرانی ها به هم نمیرسه.یعنی اگه هم بتونند برای هم کاری بکنند باز هم دریغ میکنند.به قول این طرفی ها  communitty قوی نداریم.در حالی که مثلا همخونه ای من که فیلیپینی هست خیلی هوای هموطن های خودش رو داره.همین فیلیپینی خیلی بیشتر به درد من خورده تا ایرانی هایی که مثلا هموطنم هستند.

سوم اینکه اینجا هم به شدت چشم و هم چشمی بین ایرانی ها رواج داره.در ضمن خیلی هم تو کار هم فضولی میکنندومیخوان سر از کار هم دربیارن.

چهارم اینکه رک بودن ایرانی ها به بی ادبی بیشتر شبیه.شاید میخوان رک بودن رو از استرالیا یی ها تقلید کنند و بلد نیستند.نمیدونم

راستش تصمیم گرفتم دیگه سراغ هموطن هام نرم.در ضمن من خودم هم ایرانی هستم و تمام عیب های بالا ممکنه تو من هم باشه

نوشته شده توسط در 16:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۵

لباس رسمی

سلام.امروز بعد از ظهر که برای دوچرخه سواری رفتم دین به موبایلم زنگ زد و گفتش یک کار کژوال تو اداره هست فردا برات ترتیب مصاحبه رو میدم. با خودم گفتم دمش گرم بابا عجب معرفتی داره.

حالا چی!لباس رسمی ندارم!رفتم خونه داداشم یک کراوات با یک شلوار  ازش قرض گرفتم.فقط مونده یک پیراهن با یک کفش! اونها رو هم شاید دین داشته باشه!عجب بی خیالی هستم من!با این که میدونستم لباس رسمی اینجا از اوجب واجبات نیاوردم با خودم.چرا؟چون اصلا حال نمیکنم با هاش!

بگذریم!دوچرخه سواری اینجا خیلی برام لذت بخشه.روزی بین ۱ ساعت تا ۲ ساعت سوار میشم.خیلی از خیابونهای اینجا مسیر مشخصی برای دوچرخه داره.راننده های ماشین هم خیلی حواسشون به دوچرخه ها هست و حق تقدم رو به اونها میدن.

راستی چند روز پیش با برادرم رفتیم به نمایندگی نایک.به اکثر کفش ها حراج خورده بود.یک کتونی خیلی قشنگ رو خریدم ۵۴ دلار.برادرم میگه خدا واقعا دوست داره.خوش شانسی.همین کتونی رو تهران بخوای بخری باید بالای ۱۰۰ هزار تومان بابتش پول بدی.

دعا کنید کار رو بتونم بگیرم.

نوشته شده توسط در 15:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۳

هفته دوم

سلام.این هفته دوم من تو استرالیا هست.دیشب خونه برادرم خوابیدم.تقریبا هر شب زنگ میزنه میگه بلند شو بیا اینجا.امشب هم گفت بیا که تنبلیم اومد و نرفتم.

صبح با زن برادرم رفتیم یک داروخانه تو پاراماتا.میخواستم کرم نرم کننده و اسپری بدن و ... بخرم.زن داداشم حیوونی خیلی اینجا احساس تنهایی میکنه.حسابی باهام درددل کرد.سعی کردم شنونده خوبی براش باشم و به حرفاش گوش بدم.خیلی دلش پر بود.دلم سوخت براش.

اینجا تو استرالیا آدم اگه سر کار نره خیلی زود دچار افسردگی میشه.تو خونه موندن  هم واقعا سخته .به این نتیجه رسیدم که به جز مواقع ضروری تو خونه نمونم.

بعد از ظهر دوچرخه دین(همخونه ایم) رو برداشتم و رفتم دوچرخه سواری.برگشتن راهم رو گم کردم و پدرم در اومد تا راهم رو پیدا کردم.داشتن جی پی اس اینجا از داشتن نون شب واجب تره.منم هنوز نتونستم بخرم.چون الان خیلی گرونه و بعد از کریسمس حراج میخوره بهش.

دیشب با برادرم صحبت دایی مرحومم شد.دایی فرزانه.هر موقع که یادش میافتم خاطرات خوب تو ذهنم تداعی میشه.خاطرات محوی که دایی فرزانه همیشه توش نقش داره.

با اینکه ندار بود ولی خیلی بخشنده بود.۲۰ سال پیش برای من و برادرم آتاری خرید.اون روز صبح رو هیچ وقت فراموش نمیکنم که آتاری به دست اومد تو خونه و موج شادی رو به خونه آوردو به ما هدیه کرد.یا اون روزی که من وبرادرم رو برد سینما و خودش از اول تا آخر فیلم خوابید.

سعدی بزرگوار  چه خوب میگه:

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز!مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.کجا یادت کردم! خدا بیامزتت

نوشته شده توسط در 12:57 |  لینک ثابت   •