چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۱
آدمیزاد!
من که اولین بار بود اسنوکر بازی میکردم و بیشتر تماشاگر بودم. ولی برادرم و دوستاش حرفه ای بودند.برادرم یک آبجو هم مهمونم کرد که حسابی چسبید.پسر جوونه ۱۵ سال بود که از ایران اومده بود بیرون.توی این ۱۵ سال حتی یک بار هم به ایران برنگشته بود.میگفت "اصلا دلم تنگ نشده.ایران برای من جذابیت نداره .برم چی کار؟اون پولی که میخوام بدم تا ایران برم با یک چهارمش میرم تایلند و حال میکنم."
واقعا تعجب کردم
.یکی تو تهران متولد شده باشه و ۱۵ سال از بهترین روزهای زندگیش تو تهران سپری شده باشه و بعد نخواد یاد گذشته رو زنده کنه؟!آدم مگه به این راحتی میتونه از گذشتش جدا بشه؟!نمیدونم.باور کردنش شاید الان برام سخت باشه ولی شاید خودم چند سال بعد این جوری بشم!آدمیزاده دیگه!![]()
تو باشگاه اسنوکر انواع و اقسام ماشینهای شرط بندی بود.از خیلی ها اینجاشنیدم که اصلا نباید طرفش رفت.منم طرفش نرفتم.به قول برادرم همیشه تو این قمارها مردم بازنده اند و کلوب برنده.![]()
امروز ظهر با دین رفتم محل کارش.رفتم مدارکی که ازم خواسته بودند رو بدم.هنوزم معلوم نیست کار جور بشه یا نه.ولی به هر حال من به دین مدیونم.تواداره شون یک سالن بزرگ بود پر از میزهای پینگ پنگ.خیلی جالب بود.کارمندهای اداره زمان استراحت اومدند پایین و پینگ پنگ بازی کردند.چقدر هم وارد بودند.
منم یک دست با دین بازی کردم.بازیمون تقریبا تو یک سطحه.یک hot chocolate هم دین رو مهمون کردم.خیلی چسبید.برگشتنی رفتم یک خورده میوه خریدم و برای اولین بار رفتم رستوران تهران نزدیک ایستگاه ترن گرنویل.یک کشک بادمجون گرفتم آوردم خونه ولی اصلا خوشمزه نبود.خوبی رستورانهای ایرانی اینه که روزنامه های ایرانی رو برمیداری میآری با خودت.اگه بقیه غذاهاش هم اینجوری باشه که دیگه اصلا نمیرم.
شب اومدم یک ساعت هم دوچرخه سواری کردم.کریسمس اینجا نزدیکه و همه دارند به استقبال کریسمس میرن. Merry christmas![]()