سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۳

حداحافظ!

همه چی سریع اتفاق افتاد.یک روز داشتم به این فکر میکردم که اگه یک روزی از این خونه برم، وقتی برگردم چه حسی خواهم داشت.نسبت به اتاقم،نسبت به بالکنی ،نسبت به این کوچه و ...

فردای اون روز، همخونه ای هام با یک پسر کره ای اومدند خونه.پسره دوست پسره Sunny  بود که از کره اومده بود.نمیدونستم که پسره قراره اینجا تو این خونه بمونه آخه قبلش هیچی به ما نگفته بودن .خلاصه اینکه خونه خیلی شلوغ شد، طوری که تصمیم گرفتم خونم رو عوض کنم.قضیه رو به Ken گفتم و شروع کردم به جستجو.

چند جا رفتم خونه دیدم تا اینکه یک خونه خوب تو مریلندز پیدا کردم.از فردا به اونجا نقل مکان میکنم. به خونه ای که ۳ خوابه هست و هر خواب برای یک نفر هست و البته با ۲ تا حموم.

بیشتر از ۲ سال توی این خونه بودم.روزهای خوب و روزهای سخت.گذشتند همون جوری که زندگی میگذره.همون جوری که آدمها می آن و میرن.

امشب برای آخرین بار از پنجره این اتاق به بیرون نگاه میکنم و از همه خداحافظی میکنم.Matt خداحافظ!دست پختت هنوز زیر زبونم پسر! خدا حافظ Javeir .لهجه اسپانیلویت خیلی باحال بود.

Nick خداحافظ.تو اولین دو رگه هندی ترکی بودی که دیدم.خداحافظ Yumi و Ken.خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم.خداحافظ Lucy,Sunny,Wii و همه اونایی که برای باربکیو اومدید به این خونه.خداحافظ باران.دختر همسایه که مامانت همیشه دنبالت بود!خداحافظ همه.دلم برای همه تنگ میشه.رفتم ولی جزیی از وجودم همیشه تو این خونه باقی میمونه.

نوشته شده توسط در 16:41 |  لینک ثابت   •