دوشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۰
پیام عشق!
ماههاست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند . زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون "بره ای سر براه " ، ماههاست بندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ .
دیوارهایی که قرار بود فاصلهای باشد بین من ومردمم که دوستشان دارم ، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تاابدیت ، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنهاومثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی میدیدند و زندان بین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود .
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد ، اما در زندان، من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، امامن با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به دنیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها وآزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی "محاربم " خواندند ، می پنداشتند به جنگ "خدا"یشان رفته ام وطناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته درانتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با "عشق به همنوعانم" تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنهازندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی" عشق ومهری" که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویرشرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی وبیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکیاش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بربالین نهاده اند و یاد "حامد " دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود " وخود را حلق آویزکرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپدتا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های "زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابری" معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را به همراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.
بگذارید قلبم در سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برارم :
"من ده مه وی ببمه باییه
خوشه ویستی مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنیاییه"
معنی شعر : می خواهم نسیمی شوم و"پیام عشق به انسانها" را به همه جای این زمین پهناور ببرم.
فرزاد کمانگر.![]()
نقل از وبلاگ شیوا کامیاب در سایت کلوب
شنبه ۱۳۸۹/۰۲/۰۴
روابط انسانی!
تو محل کار جدیدم،۴ نفر به غیر از من هستند. Ritchi اهل فیلیپین هست.پسر ساکت و کم حرف و خوبی هست.سرش همیشه به کار خودش گرمه.Kenny اهل چین هست.به رییس میگه Master!کارش تعمیرات کامپیوتر و نوت بوک هست.مخش کار میکنه.Sharad اهل نپال هست.نوع ویزاش بهش اجازه نمیده هر روز کار کنه و من به نوعی دارم جایگزینش میشم. Robert که رییس استرالیایی ما هست.مثل اکثر استرالیایی ها تنبل و البته خوش تیپ و اهل شوخی و جوک هست.
بگذریم.تو عمرم تا حالا دندانپزشکی نرفته بودم.تا اینکه هفته قبل متوجه شدم دندونهای عقبیم دارند سیاه میشند
.رفتم یک دندون نپزشکی تو پاراماتا.دکتر فرستادم رفتم XRAY و امروز دوباره رفتم پیشش.خوشبختانه به عصب نرسیده و فقط باید پرشون کنم.منتها مشکل این بود که وقت دکتر تا ۴۰ روز دیگه پر بود.
این بود که شروع کردم به جستجو برای یافتن یک دندون پزشکی.کل پاراماتا رو گشتم ولی چون شنبه بود اکثرشون تعطیل بودند.نمیدونم تا حالا این تجربه رو داشتید که کلی راه برید و به در بسته بخورید؟احساس بدی به آدم دست میده.اونم نه یک بار، چند بار.تا اینکه یک دندونپزشکی پیدا کردم و برای سه شنبه صبح وقت گرفتم.البته کارم رو نمیدونم چی کار کنم!به هر حال اولویت اول همیشه سلامتی هست.![]()
یواش یواش تو اینجا تنهایی داره اذیتم میکنه.منی که این قدر مغرور بودم که فکر نمیکردم هیچ موقع به کسی احتیاج داشته باشم،حالا وقتی می آم خونه و میبینم همخونه ایهام نیستند پکر میشم. دارم به ارزش روابط انسانی پی میبرم.پی میبرم که نیاز دارم با کسی صحبت کنم و با کسی باشم.احساسی که تا حالا هیچ موقع نداشتم.خیلی عجیبه.
ساعت اینجا تو سیدنی ۱ شبه و داره بارون میآد.از اون بارونهای همیشگی سیدنی که وقتی میباره حداقل تا صبح میباره.![]()