شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۳۰
آزادی!
همشون سوالات زیادی راجع به ایران داشتند.تو ایران ساحل دریا دارید؟!تو ایران پپسی یا کوکا کولا هست؟!تو ایران مک دونالد هست؟! تو ایران توریست میآد؟...دید اینها نسبت به کشور ما فوق العاده منفیه.تشکر فراوان از زمامداران و صاحبان مملکتمون!![]()
با ماشین رفتیم به ساحل central coast beach .با ماشین از سیدنی تقریبا یک ساعتی راه هست.تو ساحل اکثرا لخت مادرزاد بودند.زنها و مردها با آزادی کامل تو دریا یا کنار دریا عشق بازی میکردند و هیچ کس حتی نگاه هم نمیکرد.![]()
آخزین باری که تو ایران کنار دریا رفتم رو یادم نمیره.۹۹ ٪ دخترها تو آب نیومده بودند و با حسرت فقط نظاره گر بودند.اونهایی هم که تو آب اومده بودند با مانتو اومده بودند و همه لباسهاشون خیس شده بود.مراقب هم بودند که به مردی نزدیک نشوند و کسی مزاحمشون نشه. پسرها و مردهایی هم که تو آب بودند میخواستند خودنمایی کنند و به خاطر همین شوخی های عجیب و غریبی با هم میکردند.کله هم رو زیر آب میکردند و ...
راست میگن که باید آزادی رو پرستید
پرستیدنیه!
جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۲۹
هفتمین روز
امروز رفتم اداره راهنمایی و رانندگی اینجا برای گرفتن گواهینامه.گفت اول باید بری گواهینامه ایران رو بدی برات ترجمه کنند.آدرس یک اداره رو داد تو مرکز شهر.اداره community relations commission.گفت وقتی دادی ترجمه کردند و برای امتحان knowledge اماده شدی بیا.
گرفتن گواهینامه تو اینجا شنیدم هفت خوانی هست برای خودش.
امروز تو باشگاه سونا هم رفتیم.راستش از این شکمم خیلی خجالت میکشم.سریعتر باید از شرش راحت بشم.
شب هم با برادرم و زنش رفتیم رستوران ایرانیه دربند تو auburn.غذاش خوب بود و روزنامه های فارسی هم داشتند.مثل اینکه مشتری زیاد داره.تو رستوران هفت هشت تا جوون عرب هم داشتند غذا میخوردند.
امروز هفتمین روز من تو اوزستان بود.![]()
پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۸
محله granville سیدنی
صبح با هم رفتیم باشگاه بدنسازی.یکی از دلایلی که با این پسره خونه گرفتم همین بود که اهل ورزشه.هر روز میره باشگاه بدنسازی.دوچرخه هم تو خونش داره و بهم گفته هر موقع خواستی میتونی ازش استفاده کنی.استخر هم نزدیکه خونمونه.گفته با هم استخرهم میریم.تنیس هم بازی میکنه و گفته تنیس هم بهت یاد میدم.![]()
صبح که رفتم تو باشگاه کف کردم.عجب باشگاهی بود.شاید بیشتر از ۵۰ تا ترد میل که جلوی هر کدومشون یک اسکرین هم بود برای شو دیدن و آهنگ گوش دادن.امکانت باشگاه عالی بود.دستگاه های فول اتومات که روی هر کدومشون نوشته بود که چه جوری باید ازشون استفاده کنی.باشگاه سونا و دوش و...داشت و یوگا و ورزشهای رزمی هم توش کار میکردند.دختر ها و پسرها با هم و در نهایت آزادی ورزش میکردند و لذت میبردند.اینه آزادی!![]()
خونم تو محله granville هست.محله عرب نشینه.دیروز که داشتم رد میشدم از تو یک خونه صدای آهنگ امام علی داشت میا مد.شاخ در آوردم
تنها بدی اینجا اینه که باید از این به بعد خودم غذا درست کنم خیلی هم تنها هستم و حوصلم سر میره حسابی.هوای اینجا هم فوق العاده گرمه و برق هم خیلی گرونه و استفاده از پنکه به صرفه نیست.فردا تصمیم دارم برم اداره راهنمایی و رانندگی اینجا.فعلا![]()
سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۶
استرالیا
تو فرودگاه ابوظبی که بودم وقتی از جلوی گیتها رد میشدم دیدم جلوی یک گیت یک سری آدم روی زمین دراز کشیدن دارند چرت میزنن و قلت میخورن .قیافه ها روکه دیدم فهمیدم که بله برادران و خواهران اوزی هستند.آدمهایی نیستند که به خودشون سختی بدن و وایستند.![]()
تو هواپیما که بودم 3 یا 4 دفعه صدای بلند فین گرفتن اومد.
یک جوری دماغشون رو میگیرن که تمام گوشتهای تنت بریزه.این کار در نظرشون اصلا زشت و بی فرهنگی نیست.این به نظر من تنها موردیه که ماا یرانیها ازشون جلوییم.![]()
تو سیدنی از کشورهای مختلف دنیا آدم هست.این به نظر من یکی از شاهکارهای این کشوره.اما چینی ها و کره ای ها اینجا رو قبضه کردند.جوونهای مهاجراسیای شرقی که تو اینجا بزرگ شدند مثل بلبل به لهجه استرالیایی صحبت میکنند و به خاطر همین تو اکثر سوپرمارکتها و مغازه ها کار میکنند.واقعا هم بعضی هاشون زیبایی خیره کنند ه ای دارند.من خودم بعضی از این دخترهای چینی و کره ای و اسیایی رو به استرالیایی ها و غربی ها ترجیح میدم.هر چند دخترهای استرالیایی هم واقعا زیبا و خوش هیکل هستند.
روز اول ورودم به استرالیا رفتم بانک کامانولث و یک حساب بانکی باز کردم.بعدش هم یک سر با برادرم به مرکز شهر سیدنی رفتیم.مرکز شهر سیدنی به نظرم خیلی دلگیر اومد.ساختمانها و بر جهای بلند جلوی نور خورشید رو گرفتند و بیشتر مغازهای اونجا لوکسه و به درد ماها نمیخوره! سیدنی واقعا شهر بزرگیه.برادرم میگه 2 برابر تهرانه.واقعا بدون وسیله نقلیه این طرف اون طرف رفتن مشکله.![]()
پریروز هم با برادرم و خانمش و بچه هاش سوار کشتی(فری)شدیم و از پاراماتا رفتیم تا مرکز شهر.یک خط موبایل از ویرجین خریدم و یک تبدیل 2 به 3.راستی این تبدیل ها رو تو لاله زار تهران هم میشه خرید.من اینجا از یک مغازه چینی فروشی خریدم 3 دلار.
پرنده های اینجا هم واقعا سرخوش و خوشحالند.اولا اصلا از آدمها نمیترسند و تا چند سانتیت می آن.دوما صدا های عجیب و بلندی از خودشون در میآرن مخصوصا صبحای خیلی زود.بایدم خوشحال باشن.مطمینم اگه همین پرنده ها تو تهران باشند صدای قورباغه در میآرن از خودشون!![]()
یک درخت هایی اینجا تو سیدنی هست که برگ هاش بنفشه.واقعا خوشگله.عکسش رو گرفتم و تو موبایلم گذاشتم.تو پست های بعدی حتما عکسش رو میگذارم.
میخوام یک خونه مشترک بگیرم.هر چند برادرم اصرار زیادی میکنه که همینجا بمون ولی میدونم با 2 تا بچه و زن داشتن مهمون خیلی مشکله.خودمم هم گاهی اوقات واقعا معذبم.هر چند برادرم و خانمش واقعا کمکم کردند.
داشتن گوشی رادیو دار اینجا واقعا نعمتیه برام.با هدست به رادیوهای محلی استرالیا گوش میدم تا زبانم رو تقویت کنم.راستی اینجا مردمش خیلی اهل ورزش کردن هستند.مخصوصا دویدن و دوچرخه سواری خیلی محبوب هست..واقعا دیدن یک دختر که در نهایت زیبایی آزادی این رو داره که هر چی دلش میخواد بپوشه و بدوه صحنه زیباییه.حداقل برای ما ایرانی ها که همیشه تو حسرت دیدن این چیزها بودم.![]()
اجناس اینجا واقعا گرون هستند . یک مرکزخرید که رفتیم کفش معمولی رو گذاشته بود 70 دلار(کتونی لیوایز) و یک شلوار لی رو 150 دلار.کت و شلوار نسبتا خوب هم نزدیکه 600 دلار بود. ولی خوب دیگه مطمینی بابت پولی که برای این اجناس میدی جنس اصل میگیری.برادرم میگه این خریدها رو باید مواقعی انجام داد که نزدیکه کریسمس و حراج دارن.مغاز ها هم معمولا تا ساعت 5 بیشتر باز نیستند.
اینجا وقتی میخوای از خیابون و مخصوصا از چها راهها رد بشی باید یک دگمه رو بزنی و صبر کنی تا چراغت سبز بشه![]()
دیروز هم رفتم سنتر لینک و مدیکر هم ثبت نام کردم.خیلی ها تو سنتر لینکه بدون مترجم نمیتونند صحبت کنند ولی من خودم صحبت کردم.برادرم میگه در عرض این چند روز خوب همه کارهات رو کردی.دیروزز یک اینترنت وایرلس هم گرفتم.یک مودم مثل فلش داره که وصل میکنی به لپ تاپت و دیگه همه جا کانکت هستی.![]()
برام دعا کنید تا بتونم اولین کارم رو تو سرزمین اوزستان پیدا کنم تا روزهای خوب و آینده خوبی در انتظارم باشه.![]()
جمعه ۱۳۸۸/۰۸/۲۲
فرودگاه
دیروز خیلی بهم سخت گذشت.شب قبلش خوب نخوابیده بودم و بعد از ظهرم هم خوابم نگرفت. واقها بریده بودم.
ولی وقتی دوش گرفتم یک ساعت و نیم خوابیدم و کلی از این خواب انرژی گرفتم
.دوستام هم هر چی بهشون اصرار کردم نیاید فرودگاه ،گوش ندادند و اومدند.دوستام با یک ماشین اومدندفرودگاه و خانواده هم با ۲ تا ماشین. موقع خدا حافظی هم نتونستم جلوی احساسات خودم رو بگیرم و گریم گرفت.از بچه ها هم محمد و هادی و علی گریشون گرفت . با چشمای گریون کلی عکس گرفتیم.![]()
پرواز الاتحاد تا ابوظبی خیلی خوب و راحت اومد.جلوی هر صندلی یک مانیتور بود با یک کالکسیون خوب از فیلمها و شبکه های تلویزیونی و ...غذا هم خیلی خوب بود.
رسیدم استرالیا و جا افتادم دوباره پست میدم.![]()
![]()
پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۲۱
دوستان قدیمی 2
بعد از ظهر یکی از همکارهای قدیم زنگ زد و با هام تو هتل بزرگ فردوسی قرار گذاشت.تا حالا این هتل رو نرفته بودم .یک هتل ۵ ستاره هست تو میدون توپخونه. خیلی قشنگ بود هتلش.
دوست همکارم هم بود. تو لابی بزرگ هتل نشستیم، گپ زدیم و بستنی خوردیم.همکارم هم به فکرش زده بود برای استرالیا اقدام کنه.تا اونجاکه میتونستم راهنماییش کردم.نمونه های امتحان آیلتس و سابقه کار و ... رو هم براش برده بودم و بهش دادم.یک بسته بزرگ پسته هم بهم داد و حسابی شرمندم کرد.
تو مترو از هم خدا حافظی کردیم و رفتند.
داشتم بر میگشتم که بابام زنگ زد گفت زود بیا عموت اینها دارن می آن ببیننت.عموم و زن عموم هم نیم ساعت بعدش اومدند خونه و اونها هم بهم دلار دادند و شرمندم کردند.موقع خدا حافظی زن عموم بغلم کرد و احساساتی شد.ولی من خدا رو شکر خودم کنترل کردم.زن عموم خیلی مهربونه.![]()
عموم اینها که رفتند حمید یکی از دوستای گلم زنگ زد و دوباره ازم خدا حافظی کرد.خیلی پسر با محبت و گلیه.چند روز پیش یک اس ام اس خیلی قشنگ داد که خیلی به دلم نشست .اس ام اس داد:
"ما دوستت داریم مهندس.هر جای دنیا که بری ما دوستت داریم.امیدوارم تو کارهات موفق بشی.دل ما برات تنگ میشه"
محمد یکی از همکارهای قدیمیم هم زنگ زد و گفت میخوام ببینمت.خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم.کلی ریش و سبیل گذاشته بود.بهم کتاب راز رو هدیه داد.میدونه اهل کتاب خوندن هستم.باورم نمیشد که این قدر احساساتی باشه.دلش نمی اومد خدا حافظی کنه و بره.
الان دیگه میدونم کلی انرژی مثبت پشت سرمه و هر جای دنیا که باشم تو مسیر زندگی کمکم میکنه.![]()
سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۹
دوستان قدیمی
امشب رفتیم بیرون.پسر خیلی خوبیه.تازگیها بابا شده.نمیدونستم خانم و بچه هاش هم قراره باهاش بیان.دخترش خیلی ناز و خوشگل و آروم بود
هفت هشت ماهه بود
.رفتیم یک فست فود تو هفت حوض که تازگیها باز شده.اسم فست فود iq بود.خیلی فست فود بامزه ای بود.مثلا تو همون لیوان که سیب زمینی آورده بودند تو همون نوشابه هم بود.کیفیت استیک و غذاهاش هم خوب بود.خیلی هم خوش برخورد بودند.![]()
اخر غذا که خواستیم بریم یک خودکار و کاغذ دادند گفتند انتقاد و نظر خودتون رو بنویسید.منم نوشتم:
"کیفیت غذا عالی بود.کیفیت نوشابه خوب نبود.دستمال کاغذی روی هر میز لازم است."
امضا.![]()
اخه نوشابشون آبکی بود.ازم بابت نظرم تشکر کردند.بعد گفتند "ما نوشابه هامون رو با دستگاه درست میکنیم.امروز برای تست دستگاه اومده بودند و ..." یک لیوان دیگه نوشابه بهم دادند و گفتند:" این رو تست کنید.این بهتر نیست؟". منم گفتم: "چرا این خیلی بهتره و ..."
از نظری که داده بودم خیلی خوششون اومده بود.
خلاصه امشب هم برای خودش خاطره شد.
به لیست دوستام تو موبایلم که نگاه میکنم هنوز خیلی ها موندند که باید ازشون خداحافظی کنم.
ارادتمند.مهاجر آندره.![]()
![]()
شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۱۶
روزهای آخر!
این روزهای آخر ایران رو هیچ موقع فراموش نمیکنم.روزهایی که وضعیت کشور روز به روز بد و بدتر میشه
:
شبها این قدر هوای تهران کثیفه که دود غلیظی مثل مه همه جا رو گرفته.صدای بوق ممتد ماشینها،ترافیک،درگیری مردم با هم، آشفتگی خیابونها ،بچه های دستفروش و گداها،زنان خودفروش،معتادها،دزدهایی که حتی به صندوق صدقات هم رحم نمیکنند...هیچ صحنه زیبایی به چشمم نمی آد.![]()
مردمی که روز به روز فقیر و فقیر تر میشوند. هر بقالی یک دفتر بزرگ وقطور داره که خریدهای نسیه مردم رو توش ثبت کرده.هنوز طرح پیشنهادی احمدی نژاد تصویب نشده نون شده دونه ای ۳۰ تومان.جهش قیمتها بی سابقه هست و حقوق مردم ثابت.کلاهبرداری و دروغ به شدت رایج هست.برای زندگی کردن تو این کشور باید مدام برای حق خود بجنگی.باید حق خودت رو از این و اون بگیری چون هیچ کس به حق خودش قانع نیست!
بیماری های روحی و جسمی به شدت شایع هست:اعتیاد ایران رکود داره جهان هست،بیمارستانها پر از مردم بیمار و علیل هست،برای عمل قلب تو ایران باید از ۶ ماه قلب وقت داشته باشی،کلیه فروشی رایج هست،افسردگی و اضطراب بیداد میکنه و ...![]()
دوستهای خودم رو میبینم که بیکار هستند و ناامید به آینده.دلم به حالشون میسوزه.دلم میخواد کمک کنم ولی کاری مگه میتونم بکنم؟بزرگترین گناه این جوونها اینه که تو این کشور به دنیا اومدند.
نه!اینجا وطن من نیست!میرم و پشت سر خودم رو هم نگاه نمیکنم!فقط نگران خانواده هستم که باید تو این جهنم زندگی کنه.![]()
![]()
پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۷
قم!
دختره از همون لحظه اول خیلی باهام احساس راحتی کرد و چسبید بهم.حیوونی بابا نداشت.عکس پدرش رو هم نشونم داد.خیلی دلم سوخت.سینما که رفتیم اصلا فیلم رو ندید یا میخواست باهام حرف بزنه یا من رو نگاه میکرد.نگذاشت فیلم رو ببینم.هر چند فیلمم مثل همه فیلمهای ایرانی آبگوشتی بود و ارزش دیدن نداشت.تو یک صحنه احساسی از فیلم، دختره گریش گرفت و باز حالم گرفته شد
...یاد سمیه افتادم که یک دفعه برام تعریف کرد که با دوستش رفته بود سینما و یاد من افتاده بود و تو تاریکی سینما گریش گرفته بود...زندگی عجب بازی هایی داره.
قم واقعاشهر محرومیه.یک سینما تو کل شهر بود و پارکی تو شهر پیدا نکردیم.زن یا دختر مانتویی ندیدم تو کل قم. البته دخترهای قمی خوش قیافه بودند یا شاید چادر جذابشون میکرد.نژاد افغانی هم تو قم زیاد بود.مردهای قمی خیلی مذهبی هستند و شهر پر از آخونده.
دختره نمیگذاشت برگردم.اصرار میکرد که شب باید بمونی.از اون اصرار و از ما انکار.آخر راضیش کردم که برگردم.به هر حال این دختر هم قسمتی از زندگی من شد و پیوند خورد با خاطره مسافرت یک روزم به قم.این سفر برام تجربه های خوبی داشت:
۱-فهمیدم که مجرد بودن و داشتن آزادی عجب نعمت بزرگیه.![]()
۲-برام یادآوری شد که کجا دارم زندگی میکنم.کشوری با جاده های فوق العاده خطر ناک،مردمی با عقاید افراطی مذهبی، فقیر و بد بخت و فلک زده.![]()
۳-دنیای ما دخترها و پسرها واقعا فرق داره.تازه فهمیدم که احساسات یک دختر جوون رو هیچ موقع ما مردها نمیتونیم درک کنیم.![]()