جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۳۰

خواهرم گریه نکن...

سلام.عجیبه که چقدر واقعیت و تخیل میتونند به هم نزدیک باشند.توی  اینتزنت خوندم که به مراسم چهلم کیانوش آسا( از شهدای راه آزادی) تو کرمانشاه حمله کردند و مردم رو  کتک زدند و حتی برادر این شهید رو هم دستگیر کردند.با خوندن این اخبار و دیدن تصاویر این خبر وارد دنیای "سوشوون"سیمین دانشور شدم که آخرین کتابیه که خوندم.

 سووشون داستان یک خانواده ایرانی هست در زمان جنگ جهانی دوم و ورود نیروهای بیگانه به خاک کشورمون.یوسف آزاد مرد متمولی است که حاضر نیست غلات خودش رو به اجنبی ها و انگلیسیها بفروشه و مردم کشور خودش رو به بیگانگان ترجیح میده.یوسف در آخر جانش رو در این راه از دست میده و حالا مراسم تشییع یوسف:

در خیابان اصلی،پاسبانها به طور پراکنده ایستاده بودند یا دو به دو قدم میزدند.سر پاسبان سوت کشید و پاسبانها دویدند و در شاهراه صف را بستند و جلو جمعیت را سد کردند.کدام جمعیت و بلند گویی مردم شهر را این چنین یه خیابان کشیده بود؟

سر پاسبان به طرف جماعت آمد و فریاد کشید:"آقایان غیر از کس و کار آن مرحوم همه باید متفرق بشوند."و منتظر ماند...مردهای سیاهپوش هنوز دسته دسته از در باغ بیرون می آمدند.صدایی گفت "لا اله الا الله و جمعیت یکصدا کلام مقدس را تکرار کرد.

صدای آرامی از میان جمعیت گفت :همه ما کس و کار آن مرحوم هستیم.سر پاسبان به صدای بلند گفت: با زبان خوش به آقایان میگویم متفرق بشوید.بروید.کسی گفت :"یا حسین".و جمعیت با آهنگ کشداری فریاد بر آورد "یا حسین!" ...

سر پاسبان سوت کشید و پاسبانها و سربازها به جمعیت هجوم آوردند . با باتون و تفنگ از چپ و راست میزدند...

به حانه که آمدند چند نامه تسلا آمیز رسیده بود.از میان آنها تسلیت مک ماهون به دل زری (همسر یوسف)نشست.

"گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید:در راه که می آمدی سحر را ندیدی!"

نوشته شده توسط در 20:16 |  لینک ثابت   •