پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۳۱

آمدم به ایران!

با کلی شوق و ذوق مسیر فرودگاه را تا خانه طی میکردیم.حدود ساعت 2:30 نیمه شب بود.هوای تهران مثل تتوری بود که ساعت ها خاموش شده اما همچنان داغ است.برایم جالب بود چون تهران همانند روز زنده بود.ساعات پس از افطار، خانواده ها برای تفریح به بیرون آمده بودند و خیابان ها مملو از ماشین بود. جلوی مغازه آبمیوه فروشی،نئون های رقصان و ازدحام جمعیت و تابلوهای بزرگ بانکهایی که تا آن موقع اصلا ندیده بودم.چون بانک تات، بانک شهر، بانک قوامین ،بانک صالحین ،بانک گردشگری ،بانک اعتبار ایرانیان و بانک انصار و دهها بانک دیگر که با رنگ و دیزانی منحصر به خود چهره شهر را لعابی داده اند.دیگر این دو سال برای من که خارج از ایران بودم بیش از بیست سال سپری شد.از هر گذر و خیابانی که عبور میکردم به دنبال نقشی از تازگی بودم و با خود میگفتم چقدر همه چیز عوض شده مگر من چند سال است از این خیابان گذر نکردم؟

پشت چراغ قرمز چهار راه پارک وی. این هم یکی از تغییراتی بود که در آن دو سال اتفاق افتاده بود: رشد محسوس کودکان خیابانی.به محض توقف اتوموبیل پسرکی پنج شش ساله کنار پنجره اتوموبیل آمد و در حالیکه نگاه حسرت امیزی به من داشت گفت:"خانم تشنه ام!میشه اون ته لیوان آبمیوه ات را بدی من بخورم؟"

من که همیشه دنبال شنیدن احساسی ترین جمله زندگی ام بودم حالا در مقابل یک کودک خردسال با آن مواجه شدم.دست هایم سست شد و چاره ای جز اشک ریختن نداشتم.تعداد قطرات اشک آنقدر زیاد شد که چهره زیبای خردسال نیازمند، در چشمانم ناپدید شد.تا به خودم آمدم چراغ سبز شد و راننده بی توجه به حال و احوال من به ماشین دنده اتوماتیک خود گازی داد.انگار اطرافیانم به دیدن این صحنه ها عادت داشتند.من اشک میریختم و ماشین بی احساس دور و دورتر میشد.نگاهم به کناره های خیابان ولیعصر دوخته شد و جهره پسرک از جلوی چشمانم فاصله نمیگرفت.به پشت چراغ قرمز زعفرانیه که رسیدیم یک خودرو پورشه سفید ،که بی شک در دنیای امروز خودرو حرف اول را میزند به کنارم اومد.پسری جوان  با سیگاری در دست پشت فرمان بود.یکی از همراهانم بی هوا گفت:"مرجان تبعیض یعنی این!فاصله طبقاتی که از دیوار این شهر میریزد یعنی این!"

جملات برادرم که تمام شد دیگر دوست نداشتم تغییرات را در خیابان های تهران ببینم.چشمانم را بستم و دیگر هیچ...

این مطلب رو تو روزنامه دنیای ورزش (چاپ سیدنی) خوندم و خوشم اومد. نویسنده مطلب "مرجان مرزبان" هست.

نوشته شده توسط در 10:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۵

آخر هفته

سلام.امروز سه شنبه هست و الان سر کارم.آخر هفته خوبی بود.هوا هم هوای بهاری و آفتابی بود و از اون بارونهای دلگیر خبری نبود.

شنبه با برادرم اینها رفتیم رستوران البرز تو Auburn.با اینکه برنج کم میذاره ولی کیفیت غذاش خوبه.نسبت به رستوران دربند فضای بیشتری هم داره . خلوت تر هم هست.

برادرم هفته بعد با خانوداش میخواد یک سر بره ملبورن.میخواد بره یکی از بازی های AFL رو بره ورزشگاه.خودش طرفدار Geelong هست و دوستاش تو ملبورن طرفدار اون یکی تیم.اگه اینجا علاقه داشته باشی به AFL واقعا اعتیاد آوره.

یکشنبه  رفتیم مرکز خرید Castle Hill که معروف هست به Castle Tower.این سابرب ایستگاه قطار نداره و شاید به همین علت مهاجرین آسیایی و هندی و ... خیلی کم هستند اونجاوبیشتر قیافه ها اوزی هست.بعد از ظهر هم دوست برادرم دعوتش کرد به پینگ پنگ و رفتیم چند ساعتی هم بازی کردیم.

از محل کار بگم که شرکت یک نیروی جدید استخدام کرده.پسره فیلیپینی هست و تازه ۳ ماهه که اومده سیدنی.دارم کارم رو بهش یاد میدم.شاید این پسره یک روز جایگزین من بشه.بعد از سر کار میبرمش ایستگاه قطار پیادش میکنم.خودم این روزها رو گذروندم و میدونم چقدر سخته.

دوره ای هم که ثبت نام کردم به خوبی داره پیش میره.نمره های خوبی دارم میگیرم.علاقه پیدا کردم به همچین دوره هایی.وقتت رو دیگه صرف رفتن به کلاس و ... نمیکنی.

 از خونه بگم که همخونه ایی جدید اسمش نیک هست.خیلی کم حرف هست وقتی هم که حرف میزنه این قدر آروم صحبت میکنه که آدم صداش نمیشنوه.داره تو دانشگاه حسابداری میخونه.

آره خلاصه زندگی ما هم اینجوری داره میگذره.روزها اینجا بلند تر شده و هوا داره رو به گرمی میره.من هم دلم برای همه تو ایران تنگ شده

نوشته شده توسط در 8:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴

زندگی!

سلام.با خیلی از دوستام که تو ایران صحبت میکنم متوجه یک موضوعی میشم.تقریبا همشون تصوری از استرالیا دارند که با واقعیت یکی نیست.فکر میکنند اینجا بهشت موعودی هست که وعدش داده شده. همه خوش و خرم هستند و میخورند و میخوابند و عشق و حال میکنند و میرن پارتی و کنار ساحل و ...

واقعیتی که من تو این ۲ سال دستم اومده خیلی با این تصور تفاوت داره.زندگی تو استرالیا گاهی از ایران سخت تر میشه.اینجا روزی ۸ ساعت باید کار کنی و از این ۸ ساعت حداقل ۸۰ ٪ باید بازدهی مفید داشته باشی. تو اینجا اگه بیکار بمونی پولت به سرعت تموم میشه چون همه چیز گرون هست.از اجاره خونه بگیر تا حمل و نقل و بنزین و ...به همین علت پس انداز کردن مشکل هست.

آب و هوای اینجا مثل ایران ۴ فصل نیست.گاهی وقتها اصلا متوجه نمیشی کی بهار شده!زمستونای سردی داره.تو خیلی از خونه ها چون برق گرون هست و سیستم گرمایش ندارند تنها کاری که برای گرم کردن خودشون میکنند اینه که لباسهای بیشتری میپوشند.مثلا من خودم این زمستونی که گذشت اصلا بخاری روشن نکردم.البته این رو هم باید بگم که عادت کردم.

تعظیلات رسمی اینجا در سال شاید ۵ روز باشه.کریسمس ۳ روز کلا تعطیل هستند.مثل ایران نیست که عید،۲ هفته تعطیل باشه همه جا، یا برای فوت و تولد هر امام یک تعطیلی باشه.تو اینجا هم خلافکار و معتاد و خیابون خواب هست...

خوب زیاد شد.یک کم هم از خوبی های اینجا بگم:اینجا از رانندگی کردنتون لذت میبرید.حق تقدم ها مشخص هست و لازم نیست از کسی راه بگیرید.کسی بوق نمیزنه اینجا.تا حالا اینجاصدای دزد گیر ماشین نشنیدم.شاید چون امنیت هست.من خودم همیشه ماشینم بیرون پارک هست و حتی یک خراش هم روش نیفتاده.

طبیعت زیبایی داره اینجا.اگه اهل طبیعت گردی باشید از طبیعت اینجا سیر نمیشید.هوای اینجا حتی توی مرکز شهرها هم تمیز هست.مرکز خریدهای اینجا هم قشنگه.گاهی تخفیفهای خیلی خوبی به همه چی میخوره.مثلا هفته پیش یک ریش تراش براون که قیمتش ۵۰۰ دلار بود ،۵۰ درصد تخفیف خورده بود .

آزادی رو هم که همه میدونند.کسی کاری  بهتون نداره چی میپوشید .اگه مجرد هستید و اهل نایت کلاب و بار هم که اینجا مرکزش هست.مهمترین مزیت ،اینکه به عنوان یک استرالیایی ،دولت استرالیا همواره پشتیبان شماست.

خلاصه اینکه زندگی همه جای دنیا سخته.همه جا مثل هاپو باید دنبال یک لقمه نون بدویی!

نوشته شده توسط در 6:58 |  لینک ثابت   •