دوشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۸
لونا پارک
سوار ferry شدن خیلی لذت بخشه.تو عرشه کشتی میشینی و از هوای پاک و طبیعت لذت میبری.از زیر پل هاربر هم رد میشه.کلی با موبایلم فیلم گرفتم.برادرم میگفت اطراف پل هاربر کوسه هم هست.بنابراین افتادن تو آب خطرناکه.![]()
اول که وارد لونا پارک شدیم یک مراسم رقص تو همون بدو ورود دیدم که خیلی حال کردم.خیلی هماهنگ و قشنگ میرقصیدند.دست بچه ها رو هم میگرفتند میرقصوندند.
خلاصه اینکه لونا نه تنها بهشت بچه هاست بلکه بهشت بزرگترها هم هست.
از اول سال دوباره دنبال کار هستم.مهمترین چیزی که ندارم و برای کارفرماهای استرالیایی مهمه داشتن سابقه کار مرتبط هست. نوع کار اصلا برام مهم نیست و مهم برام اینه که کار باشه و وقت براش بذارم و در ازاش حقوق بگیرم.جالبه که برای رضای خدا حتی یک دفعه هم بهم زنگ نزدند
و واقعا از این بابت دلخور و ناراحتم.به امید یافتن کار!![]()
دوشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۱
شازده کوچولو
داستان اگزوپری با انتقاد ازما آدم بزرگها،و تحسین بچه ها شروع میشه:"آدم بزرگهایی که عدد و رقم دوست دارند و معنای زندگی رو فراموش کردند."![]()
"فقط بچه ها هستند که میدانند دنبال چه هستند.بچه ها باید نسبت به ادم بزرگها خیلی گذشت داشته باشند"![]()
زیباترین قسمت کتاب(به نظر من)، ماجرای ملاقات شازده کوچولو با روباه هست.روباهی که رازی ساده به شازده هدیه میکند:"فقط با چشم دل میتوان خوب دید.اصل چیزها از چشم سر پنهان است."به نظر من اون نقاشی های اول کتاب هم، اشاره به همین موضوع داره.شما با چشم سرتون فقط یک کلاه میبینید، در حالی که در اصل، اون کلاه نیست و ماری هست که فیلی رو بلعیده!
یا شما یک جعبه میبینید در حالی که توی جعبه گوسفند هست!
همه چیزتوی این دنیا رازی درون خودش نهفته داره "زیبایی ستاره ها از گلی است که دیده نمیشوند،آنچه صحرا را زیبا میکند این است که چاهی در جایی پنهان کرده است و زیبایی خانه در آنست که رازی(گنجی )در آن نهفته است."
خوشبختی در نظر شازده کوچولو دوست داشتن و عاشق شدن هست:"اگر کسی گلی را دوست بداردکه در میلیونها ستاره یکتا باشد، همین کافیست تا هر وقت که به ستاره ها نگاه میکند خوشبخت باشد.نگاه میکند و با خود میگوید:"گل من انجا در یکی از این ستاره هاست."
تک تک جملات این کتاب توسط یک عاشق نوشته شده و هر بار که خونده میشه باز هم تازگی داره.![]()
سه شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۱۵
گواهینامه
دیروز هم رفتم کتابخونه پاراماتا عضو شدم.۳ تا کتاب فارسی گرفتم.شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری،شازده احتجاب گلشیری،تنگسیر چوبک.عضویت هم کاملا مجانی بود.![]()
کتاب شازده کوچولو رو خوندم.واقعا قشنگ بود.لذت بردم ازش.شاید یک پست راجع بهش بنویسم.
دنبال کار هم هستم.هفته قبل هفته آخر کار بود.با نیدی خدا حافظی کردم.نیدی یک دختر هندی بود که از اون بلاچه ها بود.لهجه انگلیسی رو خیلی بامزه صحبت میکرد ،جوری که وقتی باهام حرف میزد،خندم میگرفت.اونم به خنده من میخندید.
گاهی وقتها هم با ماشین دوست پسرش می اومد.امیدوارم دوباره همدیگه رو ببینیم نیدی.![]()
جمعه ۱۳۸۸/۱۰/۱۱
تفاوتهای محیط کاری
منم دیشب رفتم پاراماتا.البته یک کم دیر رسیدم ولی لذت بردم.هم آتش بازی بود هم کنسرت تو فضای باز
.مراسم اصلی سیدنی تو سیتی و پل هابر برگزار میشه که نزدیک یک میلیون و نیم نفر میرن اونجا.البته برادرم گفت آدم بره اونجا، به خطر ترافیک و شلوغی زیاد،اذیت میشه. شب مراسم رو تلویزیون هم نشون داد.واقعا قشنگ بود.
بگذریم.خیلی وقت بود میخواستم راجع به تفاوتهای محیطهای کاری ایران و استرالیا بنویسم ولی وقت نمیکردم.برای من که نزدیک به ۳ سال تو تهران کار کردم، ۲ هفته کار کردن تو استرالیا کافی بود تا تفاوتها رو حس کنم.![]()
آرامش محیط کار:
الف-ایران:دایم اضطراب داشتم.این اضطراب به نظر خودم چند تا علت داشت.اول این که شرح وظایف و چارت سازمانیم مشخص نبود.به خاطر همین گاهی اوقات کارهایی که واقعا هیچ ربطی بهم نداشت،و از عهده من خارج بود به گردنم میگذاشتند. مثلا یادمه سرپرست کارگاه که بودم، انبارداری هم میکردم!![]()
دوم اینکه تمام کار هایی که به عهدت میگذاشتند، ضرب الاجلی بود.کاری که مثلا باید ۱۰ سال پیش انجام میشده و نشده و حالا شما ماموری که یک روزه تمومش کنی و تحویل بدی!![]()
سوم اینکه محیط کاریمون پر از استرس بود.تو دفتر فنی بیمارستان که بودم دفترمون با پارتیشن از سالن انتظار جدا شده بود.هر یک ساعت یک دفعه، صدای شیون و فریاد یکی از همراهان مریض ها بلند میشد.چند دفعه هم شیشه دفترمون رو شکستند که خوشبختانه جون سالم به در بردیم
!بگذریم که حیاط بیمارستان هم پر بود از مریض و جنازه و ...
ب-استرالیا:
کاملا آرامش دارم.اولا که، کاملا کار رو بهت آموزش میدن. دوما شرح وظایف کاری شما کاملا مشخصه.محیط کار هم کاملا آرامش بخشه:
موزیک ملایمی از بلندگو پخش میشه.طبقه پایین یک سالن بزرگ پینگ پنگ هست که اوقات استراحت میتونید بازی کنید.در ضمن مبل هایی هست که کاملا میتونید به حالت دراز کش قرار بگیرید و ریلکسیشن کنید.![]()
دستگاه های خود پرداز قهوه و انواع نوشیدنی های سرد و گرم و غذا هم موجوده. به همراه یخچال و مایکرویو و ...یک سالن بزرگ غذا خوری هم هست.در ضمن به ازای هر یک ساعت کار،۱۰ دقیقه استراحت هست.
ارتباطات کاری:
الف-ایران:اول اینکه هزار و یک تا رییس داشتیم.این روسا هر کدوم دستورات وفرمایشات خاص خودشون رو داشتند
.دوم اینکه بقیه کارمندها علاوه بر اینکه میخوان سر از کارتون در بیارند، سعی میکنند زیرآبتون رو هم بزنند.آخه زیر آب زدن مخصوصا تو ادراه های دولتی یکی از راه های اصلی پیشرفته!![]()
ب-استرالیا:حتی اگه رییس هم داشته باشید،این رییس کاملا با شما دوستانه و خودمونی هست.طوری که اصلا حس رییس و کارمندی وجود نداره
.هیچ کارمندی تو کار شما فضولی نمیکنه و اصلا زیر آب زدن اینجا معنی نداره.البته باید بدونید که بازدهی و کار آیی شما کاملا بررسی میشه،حتی اگه فکر کنید هیچ کس رو شما نظارت نداره!بنابراین فکر از زیر کار در رفتن رو باید از سر بیرون کنید!![]()
دریافتی ها،پاداش و تنبیه:
الف-ایران:در عرض ۳ سال یادم نمیآد که به خاطر کاری من رو تشویق کرده باشند.هیچ اضافه کاری پرداخت نمیکردند و حقوقم در عرض ۳ سال ۱۰ هزار تومان افزایش داشت! درضمن یادمه که جنسیت در دریافت حقوق تاثیر داشت.![]()
ب-استرالیا:اولا که حقوق زن و مرد هیچ تفاوتی نمیکنه و از این بابت هیچ تبعیضی قایل نیستند.دوما که حقوق روزهای تعطیل دو برابر و یا حتی چند برابر هست.حقوق شیفتهای شب و عصر هم به همچنین.![]()
این تفاوتهایی بود که به ذهنم رسید.خلاصه بگم که شما از کار کردنتون تو این کشور لذت میبرید.![]()
چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۹
زنده باد آزادی!





زنده باد آزادی.مرگ بر دیکتاتور!![]()
یکشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۶
دموکراسی و دیکتاتوری!
اونجا که بودم یک دفعه ماشین آنش نشانی آژیر کشان اومد و من هم از روی کنجکاوی پریدم بیرون ببینم چه خبره و کجا آتش گرفته
.این هم عکسش:
بعد که چند دقیقه گذشت تازه فهمیدم ماجرا چیه
.یک بچه گربه که از کف دست هم کوچکتر بود افتاده بود تو کانال و گیر افتاده بود و مامورهای آتش نشانی اومده بودند برای نجاتش.این هم عکس گربه و مامورها بعد از عملیات نجات:

یاد این افتادم که همین الان تو وطن من آدم ها رو دسته دسته میکشند ،شکنجه میکنند و زندانی میکنند و آب از آب تکون نمیخوره.به خودم گفتم "تفاوت های دموکراسی و دیکتاتوری اینجا معلوم میشه".![]()
![]()
شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۵
اعتراف!
دلم تنگ شده برای پدر مادر پیر و مهربونم.برای خواهرها و برادرهام.برای بچه های خواهرم.برای بچه های محله.برای در و دیوار و کوچه های محله.دلم تنگ شده برای ترافیک لعنتی تهرون.
دلم لک زده که با بچه ها بریم دار آباد ، قلیون بکشیم، چایی بخوریم،گپ بزنیم، بگیم و بخندیم و همدیگه رو دست بندازیم.دلم لک زده برای پارک پلیس و سرخه حصار و ...![]()
دوست داشتم الان مهران بهم زنگ میزد، میرفتیم بیرون با هم یک دست بدمینتون یا والیبال میزدیم و کل کل میکردیم.یا با هم میرفتیم راهپیمایی جنبش سبز و شعار و فرار و ...
میگون و لواسون یادش به خیر.دلم برای رودخونه و کوهای میگون و شب های سردش تنگ شده.دلم لک زده برای غذا دادن به سگ های لواسون.![]()
دوست دارم با سمیه قرار بذارم، بریم دربند و پارک جمشیدیه و درکه و پارک طالقانی.دست بندازم دور گردنش و حال کنیم.![]()
دلم تنگ شده، ولی اعتراف میکنم که با این همه دلتنگی دوست ندارم برگردم! ![]()
![]()
جمعه ۱۳۸۸/۱۰/۰۴
کوروش کبیر در سیدنی
منم امروز با برادرم و ۲ تا خانواده ایرانی رفتیم پیک نیک.رفتیم به bicentennial پارک تو محله homebush.اسم پارک به معنای جشن ۲۰۰ ساله هست و منظور تاریخ ۲۰۰ ساله این کشور زیبا هست.
مجسمه کوروش کبیر،خالق اولین و بزرگترین جامعه چند ملیتی در تاریخ بشریت رو تو این پارک دیدم و واقعا حیفم اومد عکس نگیرم.


درود به روح بزرگت.راستی امروز این دختر کره ای ،صاحبخونم یک نامه تبریک کریسمس با اس ام اس تبریک داد.از اون دختر های احساساتی مهربون هست.سیدنی از ظهر بارون گرفته و داره بارون میآد.گرچه بارون پیک نیکمون رو بهم زد ولی به هر حال همیشه دوست داشتنیه.![]()
پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۳
محله وست مید
تو اون یکی اتاق هم یک دختر و پسر کره جنوبی هستند.اتاق خوابم به سمت خیابونه و تلویزیون هم داره.اینترنت هم بهم دادند که البته لازم ندارم چون خودم وایرلس دارم.دختره فکر کنم داره پرستاری میخونه.پسره هم مثل اینکه قبلا تو ملبورن شیمی میخونده.
صبح بعداز اینکه کلید رو گرفتم و مستقر شدم رفتم برای خونه غذا و میوه و شیر و ... گرفتم.تو سیدنی آدم ماشین نداشته باشه خیلی اذیت میشه.مجبور شدم اون همه راه از فروشگاه نزدیک ایستگاه قطار تا دم در خونه بارها رو خودم با دست بیارم.اونم تو این گرمای عجیب اینجا.حسابی از کت و کول افتادم.![]()
دیروز تقریبا اخرین روز کاری تو این طرف سال بود.کالین دیشب ازم پرسید فردا میتونید بیای؟گفتم حتما.گفت سه شنبه یا چهار شنبه هفته بعد چی؟گفتم حتما.خیلی خوشحال شدم
.ولی بعد از نیم ساعت یکی دیگه اومد گفت تا کالین بهت زنگ نزده نیا.![]()
الان منتظرم موبایلم زنگ بخوره.خدا کنه زنگ بزنند
. تو خونه موندن تو سیدنی آدم رو اذیت میکنه.
راستی میخوام اگه تو محل کارم دین رو دیدم باهاش آشتی کنم.دوست ندارم کدورتی بین من با کس دیگه باقی بمونه.![]()
راستی نزدیک اینجا یک زمین گلف هست که جون میده برای دویدن.![]()
![]()