شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۴
ساعت!
ساعت ۸ صبح:ساعت چنده؟خوب طرفای ۸ هست. یک کم دیگه میتونم بخوابم.. ![]()
ساعت ۸:۲۰ :خواب صبح چقدر شیرینه.هنوز زمستون نشده هوای اینجا این قدر سرد شده که آدم دلش نمیخواد از رختخواب جدا بشه.هر دفعه میخوام از رختخواب بلند بشم به خودم میگم:"نمیخوای که مثل رابرت (سوپروایزرم) باشی که همیشه طرفای ساعت ۱۰:۰۰ میرسه سر کار؟"
بعد به خودم جواب میدم:" البته که نه!"و سریع میپرم بیرون از رختخواب.![]()
ساعت ۸:۴۵:تو راه اداره هستم.تو مسیر تقریبا ۳ تا school zone هست.یعنی اونجا هایی که مدرسه هست سرعتت نباید بیشتر از ۴۰ کیلومتر بر ساعت باشه.بیشتر جاها هم دوربین کنترل سرعت هست و اگه سرعتت زیاد تر از حد مجاز باشه جریمه سنگین میشی.همین چند وقت پیش حواسم نبوده و رفته بودم رو خط اتوبوس.۲۵۸ دلار ناقابل جریمه شدم
.از اون موقع به بعد حسابی حواسم هست دست از پا خطا نکنم.
ساعت ۹:۰۰: خوب این هم اداره.همکار فیلیپینیم (Ritchie)مثل همیشه زودتر از من رسیده.دفعه قبل که درخواست افزایش حقوق کردم (و مورد موافقت قرار گرفت) حقوق Ritchie هم اضافه شد.باز هم میخوام درخواست افزایش حقوق کنم.به Ritchie هم گفتم.انتظار دارم این دفعه اون درخواست بکنه. البته میدونم که باز خودم باید دست به کار بشم.از من مظلومتر و کم حرف تر Ritchie هست. زن Ritchie هم معلم و شاغل هست.یک پسر هم دارند که مدرسه میره.تقریبا یک هفته ای میشه که خونه خریدند.
ساعت 10:00:محل کار ایر کاندیشن نداره.زمستونها سرد و تابستونها گرمه
.شرایط کاریمون کلا خیلی ایده آل نیست.این هم مستر رابرت.سر و کلش پیدا شد.آدم غیر قابل پیش بینی هست.صبحها که اکثرا روی مود خوبی نیست.گاهی وقتها رفتارش هم مودبانه نیست.بعضی وقتها فقط تحملش میکنم.از بچه های قدیمی شرکت شنیدم که یک دفعه تا مرز اخراج پیش رفته...
ساعت 12:00:تازگی ها زودمیرم برای ناهار.ماشین رو بر میدارم و با ماشین میرم.ناهاری نیم ساعت هست و برای ساعت ناهاری حقوق نمیدن.اکثرا یک رستوران چینی میرم که نزدیک هست بهمون.برنج با Beef غذای مورد علاقم هست.توش نخود فرنگی و هویج و کرفس و پیاز و تخم مرغ و ... هم داره.برنج رو هم مثل اینکه سرخ میکنند.کلا غذای چینی ها رو دوست دارم.دست پختشون حرف نداره.![]()
ساعت 14:00: کل روز رادیو روشن هست.تقریبا دیگه 90% کلمات رو متوجه میشم.اخبار رادیو اینجا به ندرت بین المللی هست.بیشتر اخبار داخل استرالیا هست.
ساعت 16:00:تازگی ها زمان سر کار خیلی کند میگذره برام.سعی میکنم سر خودم رو با کار سرگرم کنم تا زمان سریعتر بگذره.
ساعت 17:30:سوار ماشین میشم برگردم خونه.رانندگی کردن اینجا زمین تا زیر زمین با ایران فرق داره.خبری از ترافیک وحشتناک و بوق و دزدگیر ماشین و این حرفها نیست.![]()
ساعت 18:00:اومدم سلمونی موهام رو کوتاه کنم.صاحب مغازه عراقی هست.هر موقع میرم شروع میکنه با لهجه بامزه فارسی صحبت میکنه.هر از گاهی هم از ایران سوال میکنه ازم.عراقی ها خونگرم هستند.
ساعت 19:00:مت رو خیلی وقته ندیدم.سرش با دوست دخترش گرمه.میره خونه دختره و یک هفته بر نمیگرده.هر از گاهی هم 2 تایی میآن اینجا.وقتی میآن اینجا کلی سر و صدا راه میاندازن.با هم حموم میرن و ...وقتی هم با هم صحبت میکنند انگار که دارند جر و بحث میکنند. خیلی باحالند.مت هنوزم بیکاره.نمیدونم چه جوری زندگیش رو میچرخونه.آدم علی بی خیالی هست کلا.![]()
ساعت 20:30:SBS یک برنامه داره به اسم "Go back to where you came from" چند نفر استرالیایی هستند که به اردوگاه های پناهنده ها ( تو مالزی و اردن و کنیا و ...) میرن و چند روزی رو با اونها زندگی میکنند.اردوگاه های مالزی وحشتناک بود.یک اتاق برای 15 نفر.یک صخنه پلیس حمله کرد به یک جا تو جنگل و نزدیک به 100 نفر رو دستگیر کرد.همه سعی میکردند فرار کنند. "انسان علیه انسان". یا بهتره بگم "انسان علیه انسانیت"
دولت استرالیاهمیشه با مشکل Asylum seeker روبرو بوده.یعنی اونهایی که با قایق به استرالیا می آن.اینجا تازگیها صحبت از یک طرح شده که استرالیا با همکاری مالزی میخواد اجرا کنه. به این صورت که 700 تا از Asylum seeker ها رو بفرسته به مالزی و در ازاش 4000 تا Refugee رو بپذیره.
این رو در نظر داشته باشید تا یک چیز دیگه هم بگم.2 هفته پیش تصاویر یک کشتار گاه دام تو اندونزی اینجا پخش شد .تو این کشتارگاهها با دامها بد رفتاری میشد.سر همین قضیه صادرات دام رو به اندونزی میخوان ممنوع کنند.هنوزم هضم این 2 قضیه در کنار هم برای من سخته
.سیاسته دیگه.به قول ماها پدر و مادر نداره.
ساعت 22:30: تقریبا هر شب همین ساعت با دوست دخترم چت میکنم.جقدر به وجودش اینجا در کنارم نیاز دارم
.2 تا چیز اینجا جز بدترین چیزهاست به نظرم.اولیش تنهایی هست و دومی بیکاری.تنهایی اینجا واقعا آدم رو آزار میده گاهی.
ساعت 23:30:خودم رو میچپونم زیر لحاف و پتو.آخرین باری که با پدر مادرم صحبت کردم هر دو احساس دلتنگی میکردند.خودم هم دلم برای همه تنگیده.بابام همیشه توصیه داره برام :" ورزش رو فراموش نکن."
ساعت 8 صبح:مثل اینکه یک روز سرد دیگه شروع شد.کی میخواد از رختخواب بکنه حالا.نمیخوای که مثل رابرت بشی؟
...
![]()
![]()