پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۲۷
برگشتم...
یک خانم راجع به خرید آنلاین بلیط وجاهای دیدنی ایران ازم به انگلیسی سوال میکرد.گفتم مطمین نیستم که میشه بلیط روآنلاین خرید ،چون خودم چند سال هست که ایران نبودم ونمیدونم پروسه به چه صورت هست.بهش گفتم که کوه های شمال تهران قشنگه...
وسط راه یک آقایی میخواست پیاده بشه من وایستاده بودم، چون راه روخیلی براش باز نکردم یک کم شاکی شده بود. گفتش Gee.
دیدن ساختمونها شگفت زدم میکرد. خاطرات قدیمی برام زنده میشد.از جایی که دانشگاه رفتم و جایی که سر کار رفتم رد شدم.همه چی از یادم رفته حتی خیابون هایی که 28 سال ازشون رد شدم. انگار که توی یک زندگی دیگه من اینجا بودم. حالا سریعتر میخوام برسم خونه...
موقع پیاده شدن از همکارم معذرت میخوام که یادم رفته باهاش خداحافظی کنم.گفت مشکل نداره..
یک خانم و دختره دیگه هم توی راه دیدیم وواونها هم وارد خونه شدند.برادرم بهشون گفت بیاید ببینید که چند وقته مادرش روندیده ...
وارد خونه که شدم مادرم مثل همیشه توی آشپزخونه داشت آشپزی میکرد.با اینکه فکرنمیکردم احساساتی بشم، صدام بد جوری توی گلوم شکست...
از خواب پریدم.جلوی بخاری خوابم گرفته بود. باورم نمیشه که این خواب بود.چقدر همه چیز ملموس وواقعی بود.
پی نوشت: کارهای برادرم رودارم میکنم که اون هم بیاد استرالیا.همکارم همون کسی بود که با هم کار مهاجرت روشروع کردیم ولی اون منصرف شد و ایران موند.یک ماه پیش زنگ زد بهم و یک سری اطلاعات گرفت ازم.بهش گفتم که دارم کارهای برادرم رو میکنم وفکر کنم یک کم دلخور شده بود که چرا کارهای اون رو نمیکنم. 