دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۳
پیر زن!
دیروز صبح برای اولین بار تصمیم گرفتم برم یک ماشین اجاره کنم.اینجا با ۳۰ تا ۴۰ دلار در روز میشه یک ماشین خوب اجاره کرد.خلاصه، بعد از خوردن صبحونه،از خونه زدم بیرون.آدرس اون شرکتی که ماشین رو اجاره میکنه به جی پی اس گوشیم دادم و راه افتادم.
داشتم میرفتم که دیدم یک پیرزن خیلی مسن به سمتم اومد.من اصلا حواسم نبود و داشتم رد میشدم که دیدم شروع کرده به صحبت کردن با من.خیلی از حرفهاش رو نمیفهمیدم.بعد دیدم یک جاهایی داره مثل فارسی صحبت میکنه و داره صحبت از گم شدن میکنه.پیرزن بنده خدا افغانی بود و آدرس خونشون رو گم و گور کرده بود.هیچ چی هم با خودش نداشت.نه شماره تماس نه گوشی نه آدرس .فقط و فقط اسم ۲ تا از پسر هاش رو میدونست.خیلی هم پیر بود و یک بند هم حرف میزد.
نمیدونستم چی کار کنم.اول گفتم ببرمش به ایستگاه پلیس.بعد دیدم ایستگاه پلیس خیلی دوره و این بنده خدا هم پا درد داره.تو همین حین یک خانم استرالیایی (که داشت میدوید) اومد پیش ما و به من گفت: این پیر زن الان از این اتوبان بدون اینکه هیچ دگمه ای چیزی بزنه رد شد.به خانم گفتم: آره گم شده.
زنگ زدم به برادرم و قضیه رو بهش گفتم.(به هر حال برادرم تجربش خیلی از من بیشتره.)برادرم گفت بهترین راه اینه که به پلیس زنگ بزنی بیاد.
یک ماشین آمبولانس تو همین حین رد شد.من و اون خانوم اوزی، آمبولانس رو نگه داشتیم و جریان رو بهش گفتیم.آمبولانس هم گفت باشه تلفن رو برداشت زنگ زد، بعد هم رفت.
اونجا که ایستاده بودیم، خونه ۲ تا مرد هندی بود.اونها هم اومدند بیرون و خیلی کمک کردند.برای پیرزن صندلی آوردند که بنشینه بعدش آب خنک براش آوردند و ...تنها کسی که اونجا حرف پیرزن رو میفهمید من بودم.در واقع داشتم نقش مترجم رو بازی میکردم.هندی ها بهم گفتند از پیر زن بپرسم چایی میخواد؟بعدش که پرسیدم ،هندی ها بهم گفتند ما هم به چایی میگم چایی.خیلی از کلمات ما و هندی ها مشترک هست.شاید به خاطر ریشه مشترک تاریخی که داریم.
خلاصه ، برادرم بعد از چند دقیقه بهم زنگ زد و گفت از طریق اسمها، آدرس و شماره تلفن پسرهای پیرزن رو پیدا کرده و بهشون زنگ زده و اونها هم الان تو راهند و الان میآن مادرشون رو با ماشین میبرند.همه از سرعت عمل برادرم تعجب کرده بودند.
خانم اوزی، اصلیتش اروگویه ای بود.ولی خوب بزرگ شده اینجا بود و زبان اولش انگلیسی و زبان دومش اسپانیایی بود.خیلی هم کمک کرد.دمش گرم.![]()
خلاصه بعد از یک ربع سر و کله آقا پیدا شد.از ماها خیلی تشکر کرد.ولی معلوم بود خیلی عصبانی هست از دست مادرش.داشت به ماها میگفت این دفعه ۵۰ هست که داره گم میشه.گفتیم بابا خوب یک شماره ای چیزی بهش آویزون کنید.خلاصه، خانم اوزی به پیرزن کمک کرد که سوار ماشین بشه. پیر زن و پسرش خداحافظی کردند و رفتند.خانم جوان گفت: یک پسر خوب پسریه که از ماشینش پیاده بشه و به مادرش کمک کنه سوار ماشین بشه.راست میگفت.پسره حتی از ماشینش پیاده نشد.![]()
خلاصه اینکه همه از هم خداحافظی کردند و هر کی رفت به راه خویش.خانم دوباره شروع کرد به دویدن.هندی ها رفتند خونشون و من هم رفتم به سمت مقصدم.اونجا که رسیدم بهم گفتند الان هیچ ماشینی برای اجاره کردن نداریم متاسفانه.
من هم خیلی ساده نتیجه گرفتم که اجاره ماشین و .. همه بهونه بوده و من باید تو اون لحظه، از اون مکان رد میشدم.![]()
سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
دنیای کوچک!
سلام.خیلی وقته ننوشتم.نزدیک به ۴ ماهی میشه.راستش یکی از دلایل ننوشتنم اینه که برای خودم دفتر خاطرات درست کردم و تو اون مینویسم.ولی خوب میدونم که خیلی ها نوشته هام رو میخونند و بعضی ها هم از اطلاعاتش برای مهاجرت استفاده میکنند.به هرحال حیفم اومد که دوباره ننویسم.
نزدیک به ۴ ماه گذشت و تو این ۴ ماه خیلی از چیزها عوض شدند. yummi و ken رفتند کره و با آلبوم عروسیشون برگشتند (چقدر هم آلبومشون و عکس هاشون قشنگه).matt این اواخر بیکار شده (با رییس استرالیاییش به مشکل برخورده و استعفا داده). به جای yummi و Ken هم یک پسر اهل پرو اومده بود به اسم Javier.خیلی پسر خوبی بود.خیلی کم دیدیمش.غذاهاش رو همیشه از بیرون میخیرید و حتی غذاش رو هم تو اتاقش میخورد.کره ای ها که برگشتند ژاویر هم رفتش.من هم همچنان تو همون کار قبلی هستم و هنوز هم دنبال یک ماشین خوب هستم.
نزدیک به یک ماه و نیم هست که عضو باشگاه شدم.باشگاهش واقعا دیدنیه .نزدیک به ۳۰۰۰ متر مربع مساحتش هست.فقط باشگاه بدنسازی نیست.کلاس های مختلف مثل یوگا،رقص،بوکس و ... هم داره.همین طور سونای خشک و سونای بخارو ...
جمعه هفته ای که گذشت، یک روز off گرفتم.با یک دختر ایرانی قرار داشتم.تو ایران که بودم باهاش چت میکردم ولی هیچ وقت همدیگه رو ندیده بودیم.از قضا خواهرش permanent residency رو گرفته و برای عید اومده پیش خواهرش.دنیای کوچیکیه!
خونه خواهرش طرفای hornsby هست که به من خیلی دوره.رفتم اونجا و از اونجا رفتیم Hyde park تو سیتی.خوش گذشت.خیلی دختر مهربون و بامحبتی هست.
امروز هم نصف روز off گرفتم و رفتم یک auction ماشین.یک تویوتا یاریس تمیز مدل ۲۰۰۶ بود اون رو میخواستم بخرم.قیمتش از ۹هزار تا شروع شد و رسید به ۱۲ هزار تا.مشتری زیاد داشت.این شد که نتونستم بخرم.
آره.روزها دارند به سرعت میگذرند و مهمترین چیزی که داره عوض میشه خود ماییم.فعلا !![]()
![]()