چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۲۰
قرچک!
قضیه بر میگرده به سال ۸۳ و انتخابات رییس جمهوری.شب قبل از انتخابات ما رو به عنوان حافظ صندوق بردند به ورامین.از اونجا تقسیم شدیم و من افتادم پیشوا.البته برای مرحله اول انتخابات.چون از شانس بد مااون انتخابات کذایی ۲ مرحله ای شد و برای بار دوم افتادم قرچک!![]()
من تا اون روز به حاشیه تهران نرفته بودم. چون اصلا اونجاها کارم نمی افته.ولی تازه فهمیدم که زندگی تو حاشیه تهران چقدر با زندگی در پایتخت فرق میکنه.آدم وقتی این جور جاها میره تازه میفهمه که توی مملکت چه خبره!![]()
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد جمعیت فوق العاده زیاد افغانی ساکن اونجاهاست.اکثر این افغانیها زن ایرانی گرفتند و ازدواج هم کردند.قیافه بچه های اونجا هم دورگه ایرانی افغانی هست.چیزی که به ندرت تو عمرم دیده بودم.![]()
دومین چیزی که باعث تعجبم شد جمعیت معتادین اونجاها بود.هر قیافه ای رو که نگاه میکردی تابلو بود.یادم نمیره وارد کلانتری قرچک که شدیم شاخ در آوردم.آخه حتی رییس کلانتری قرچک هم یک آدم تابلو بود.![]()
سومین چیز فقر بود.فقری که از در و دیوار و کوچه های شهر و لباسهای آدمها و... می بارید.فقری که تا پوست استخون این مردم نفوذ کرده بود.فقری که توی صورتهای مردم بود و باهات صحبت میکرد.فقری که مادر همه گناههاست.![]()
بعد از تموم شدم انتخابات وقتی نصفه شب با اتوبوس داشتیم به تهران بر میگشتیم حسابی رفته بودم تو فکر.دیدم نسبت به کشورم عوض شده بود.تازه داشتم با واقعیتهای جامعه ام آشنا میشدم.تازه داشتم میفهمیدم که کجا دارم زندگی میکنم.این خبر من رو دوباره به اون روزها برگردوند.![]()