سه شنبه ۱۳۸۷/۰۵/۱۵
خونه
خونه قبلیمون صفایی داشت.یک حیاط نسبتا بزرگ با یک باغچه با صفا و حوض کاشی کاری شده داشت.یک زیرزمین گوشه شمال شرقی حیاط بود که تقریبا یک متر و نیم از کف حیاط پایین تر بود.زمان بمباران جنگ خوب یادم هست که میدودیم میرفتیم زیرزمین.با اینکه جای امنی نبود ولی بهمون آرامش میداد.
من و داداشام تو حیاط حلقه بسکتبال وصل کرده بودیم.صدای بازیمون و صدای توپمون امون همسایه ها رو بریده بود.این قدر شیشه های زیرزمین و خونه رو شکونده بودیم که بابام شاکی شده بود.
معماری خونه هم با اینکه قدیمی بود ولی خیلی قشنگ بود.از حیاط چند تا پله میخورد میرفت به بالا.دست راست یک بالکن کم عرض و دراز بود که تابستونها اونجا زیرانداز می انداختیم و مینشستیم. وارد خونه که میشدی یک راهرو باریک و کوچک بود که به هال میرسید.خونه ۲ خوابه بود و یک خواب شمالی بود و یک خواب جنوبی.اتاق خوابها خیلی بزرگ و جادار بود و توی خوابها کمدهای خیلی قشنگی کار کرده بودند.
از هال ۲ تا در باز میشد به اتاق پذیریی.این ۲ تا در با شیشه های رنگی(آبی و سبزو...) و به صورت تمام قد شیشه کاری شده بود.بزرگترین قسمت خونه اتاق پذیرایی بود که پنجره هاش به حیاط باز میشد.قسمت شمالی اتاق پذیرایی آشپزخونه بود.حتی یادمه یک دریچه کوچک بین اتاق پذیرایی و آشپزخونه بود که وسایل پذیرایی رو اونجااز آشپزخونه میگرفتیم.
یک حیاط خلوت کوچک هم تو قسمت شمالی خونه داشتیم که با پله میخورد به بالا پشت بام.جالب بود که خونه ما با حدودا ۱۰ تا خونه از همسایه های بغل دستی به صورت قرینه هم ساخته شده بود.یعنی از بالا که نگاه میکردی حتی اتاقها هم کاملا قرینه هم بودند.حتی درهای حیاطمون هم شبیه هم بود.
به یاد خونه قبلیمون که می افتم با خودم میگم همون یک طبقش می ارزید به ۱۰۰ تا طبقه از این خونه جدیده.صفایی که داشت به دنیا می ارزید.حالا میفهمم چرابابام بعد از اینکه خونه قبلیمون رو خراب کردیم این قدر پیر شد.ما فقط خونه خراب نکردیم.ما همه خاطرات گذشتمون رو کردیم زیر خاک.بعضی مواقع دلم بدجور برای خونه تنگ میشه برای همه سانت به سانتش.![]()