جمعه ۱۳۸۷/۰۴/۰۷

استرالیا

سلام.امروز بعد از ظهر رفتم بالا پشت بوم کولرها رو یک چک بکنم.آخه اصلا خنک نمیکنند.خیلی وقت بود بالا پشت بوم نرفته بودم. یک جورایی باصفاست.

پسر همسایمون پتو پهن کرده بود داشت درس میخوند.چند سال کوچکتر از منه.دانشجوی دانشگاه رودهن.ترم آخرش.یک خورده با هم گپ زدیم.فکر میکردم حزب اللهی باشه ولی نظرم عوض شد.داشت میگفت:

"بابا مملکت نیست که!آدم به چه امیدی زندگی کنه؟آدم مریضی روحی میگیره.باز تو خوبه کار میکنی یک امیدی داری و..."

ازم پرسید "تو چرا پیش داداشت نمیری؟تو که از طریق اون راحت میتونی بری؟"بهش گفتم"تو فکرش هستم"

آخه برادرم سالهاست که  مقیم استرالیاست.برای تعارف هم که شده یک دفعه بهم نگفته دعوت نامه بفرستم برات؟

خداییش هم من از دست برادرم ناراحت نیستم چون یاد گرفتم تو زندگیم از هیچ کس توقع نداشته باشم.فقط نمیدونم چرا نسبت به این سوال که "تو چرا پیش داداشت نمیری؟" آلرژی پیدا کردم.بابا حتما یک دلیلی داره دیگه!

بگذریم!این آهنگه "مسافر"مهستی چقدر قشنگه!خدا بیامرز آخرش هم به عشقش نرسید ورفت!خدا بیامرزدش!

نوشته شده توسط در 23:36 |  لینک ثابت   •