دوشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۳

عاطفه پدر

نوشته اند :پدر وپسری را نزد حاکم بردند که چوب زنند. پدر را صد چوب زدند آه از نهادش برنیامد ولی وقتی پسر را چوب میزدند به اول چوب ناله پدر بلند شد حاکم سوال کرد تو صد چوب خوردی ناله نکردی چگونه است که با اولین چوبی که پسر خورد ناله ات بلند شد؟

پدر گفت:آن چوبها به من می آمد تحمل میکرم ولی این چوب بر جگرم میآید و تحمل ندارم.

از کتاب "داوریهای عجیب تاریخ"

نوشته شده توسط در 14:2 |  لینک ثابت   •