آندره
خاطرات
یکشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۲
پدر
سلام.یادم می آد چند سال پیش داداشم بعد از سالها به ایران برگشته بود.توی فرودگاه به محض اینکه چشمش به بابام افتاد گریش گرفت.اون موقع نفهمیدم چرا؟!یعنی اونقدر بچه بودم که نمی فهمیدم.بعدها فهمیدم برادرم رد روزگار رو تو چهره و اندام تکیده بابام دیده بود و نتونسته بود جلوی خودش رو بگیره.
چند شب پیش مثل برادرم شده بودم که از خارج اومده بود. انگار که یک دفعه بابام رو بعد از سالها دیده باشم!بابام که هر روز کنارم بود رو نمی دیدم!
بابام دیگه حالا به وضوح گرد پیری رو صورتش نشسته.به خاطر دندونهاش خیلی از غذاها رو نمیتونه بخوره.خیلی لاغر شده.صورتش دیگه شادابی همیشگی رو نداره و ...
بابا !! تو کنارم هستی.مثل کوه پشت سرمی و من قدرتو رو نمیدونم.فراموشت کردم!از خودم شرمنده شدم!
راستش رو بخوای دلم میخواد دستات رو ببوسم ولی روم نمیشه!
من در مقابل بزرگی تو چی کار میتونم بکنم؟!![]()
نوشته شده توسط
در 10:51 | لینک ثابت
•