پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۰۵
دوست دختر
جالبه اون شبی که برای اولین بار میخواستم باهاش تلفنی صحبت کنم اتفاقات عجیبی افتاد
.تلفن رو اشتباهی زدم به برق.البته نسوخت ولی وقتی زنگ میخورد هیچ صدایی ازش در نمی اومد.اینها همه نشانه هایی بود که بهم میگفت این کار رو نکن.نمیدونم شما ها هم مثل من به این چیزها اعتقاد دارید یا نه؟!ولی من اعتقاد دارم که این نشانه ها برای همه ما ها هست ولی ما بهش توجه نمیکنیم.بگذریم!
اولین بار رفتیم سینما.بعدش هر هفته پنج شنبه ها با هم میرفتیم کوه یا پارک یا هر جای قشنگه دیگه.دختر ساده و بی آلایش و رک و فوق العاده احساساتی بود.روزهای خاطره انگیزی بود.برای من هم لذت بخش بود که احساس میکردم یکی اینجوری از ته قلب دوستم داره
.خودش میگفت تو میبینی من این قدر دوست دارم سو استفاده میکنی و اذیتم میکنی(شوخی زیاد میکردم باهاش)
وقتی میرفتیم بیرون بهش دست میزدم و همین سطح انتظاراتش رو از من بیشتر میکرد. مثل همه دخترهای دیگه ازم انتظار داشت که باهاش ازدواج کنم و من هم که تازه شروع به کار کرده بودم و هیچی نداشتم و اصلا قصد ازدواج نداشتم.فقط یک دوست دختر میخواستم.نمیدونم کی مقصره اینجا؟!جامعه؟فرهنگ؟
خودم که بیشترین تقصیر رو گردن فرهنگ های غلط میاندازم.فرهنگ های غلط هم نشات گرفته از خیلی چیزهای دیگه هست.
البته هیچ موقع به طور مستقیم روش نمیشد حرف از ازدواج و این حرفها بزنه.من هم هیچ موقع به روی خودم نمیاوردم.حدودا یک سال باهاش بودم.این اواخر دیگه واقعا داشت اذیت میشد.شدیدا بهم وابسته شده بود .دلم نمیخواست اذیت بشه چون دوستش داشتم.میخواستم خوشبخت بشه.نمیدونستم چی بهش بگم؟!بگم من تو رو برای ازدواج نمیخوام؟!![]()
با خودم فکر کردم گفتم درست نیست که این دختر بیخود به من امید ببنده شاید یک فرصت بهتر گیرش اومد.ولی چه جوری بهش بگم؟بهترین راه باز همون چت کردن بود.بدون اینکه صورتش رو ببینم.![]()
توی چت بهش گفتم ازم هیچ توقعی نداشته باش.همین!
میدونستم که همین یک جمله میتونه برای یک سال (شایدم بیشتر)افسردش کنه پس بیشتر از اون چیزی نگفتم بهش.شاید باور نکنید ولی برای نوشتن همین یک جمله هم کلی بهم فشار اومد.![]()
بعد از اون یک بار دیگه باهام اومد سینماو بعدش دیگه ندیدمش.میدونستم که قطع کردن رابطه خیلی براش سخته همون طور که برای من سخت بودولی مگه راه دیگه ای هم بود؟!پس سعی کردم دیگه بهشsms ندم (به خاطر هر دومون). هنوزم عکسها و ۲ تا از اس ام اس هاش رو دارم.
راستش رو بخواید دلم بد جوری برای اون روزها تنگ شده.منم خوب یک جورایی نیاز داشتم بهش.
خاطره اون روزها هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه.در عین حال خودم رو سرزنش میکنم.شاید بگید من با احساساتش بازی کردم ولی من هرگز همچین قصدی نداشتم.
از اون روز با خودم عهد کردم که دیگه تا یک دختر رو برای ازدواج نخوام جلو نمیرم.به خاطره همین از اون موقع تا حالا تنها هستم!![]()