یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۶
بهترین دوست اوزی!
آقای تقوی!راست میگن که وقتی وارد بازار کار شدی تازه انگار وارد جامعه شدی.توی استرالیا دخترها وپسرها از نوجوونی شروع میکنند به کار کردن وهمون خیلی بهشون کمک میکنه در شناخت جامعه .متاسفانه توی ایران دانشگاه رفتن در تضاد هست با کار و در ضمن بچه ها خیلی وابسته هستند به والدینشون.درست برعکس اینجا که تقریبا از 18 سالگی به بعد، از خونه باید بزنی بیرون و بری پی کار و زندگی خودت!
اینها روگفتم تا بگم من که الان 32 سالم هست، از لحاظ پختگی شاید تازه در سطح یک جوون 19ساله اوزی هستم.تازه دارم مردم رومیشناسم و خصوصیات مشترک آدمها رو درک میکنم.
چند ماه پیش توی محل کار، یک نیروی جدید اومد به اسم Aron. اوزی بود و خیلی خوش تیپ وقیافه.بدون اغراق شباهت های زیادی به جوونی های Clint Eastwood داشت.خیلی زود با هم دوست شدیم و زنگهای تفریح با هم پینگ پنگ بازی میکردیم.
Aron گواهینامه ماشینش رو به خاطر Racing از دست داده بود.برام تعریف کرد که یک بار با چند تا از دوستاش رفته بودند توی یک فرودگاه متروکه برای مسابقه دادن، که پلیس میآد وهمه رومیگیره وحتی ماشینش رو هم ازش میگیرن. به خاطر همین معمولا دوست دخترش میرسوندتش سرکار و گاهی هم میاومد دنبالش.
بعد از چند وقت این قدر باهام صمیمی شد که گاهی "برادر" خطابم میکرد.اما چیزی که برام تجربه شد این بودکه هیچ موقع فکرش رونمیکردم که دوستی من و ارون باعث حسادت دیگران بشه.خیلی ساده ،دیدن 2 تا جوون که با هم پینگ پنگ بازی میکنند ومیگن و میخندند حسادت بعضی ها رو بر انگیخت.یکی رفت گزارش داد که اینها ساعت کاری بازی میکنند و...
الان تقریبا 6 ماهی میشه که ارون رو دیگه ندیدم.خوب یادمه که دوست داشت راننده کامیون بشه.فکرکنم استرالیا این قدرکوچک هست که دوباره ببینمش.کی میدونه شاید پشت یک کامیون .امیدوارم برام یک بوق بزنه.