یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۰
جیمی و دانی.
سوپروایزرم یک استرالیایی درشت هیکل بود به اسم John و 2 تا همکار هم داشتم که یک هفته زودتر از من شروع کرده بودند.یکیشون Jimmy بود که لبنانی بود و اون یکی Danny بود که ایتالیایی بود.
Jimmy پسر خوبی بود.چند سال یک جا پرماننت بود ولی بعد زده بود بیرون.داشت خونش رو بازسازی میکرد و فکرش دایم مشغول خونش بود.Jimmy کسی بود که کار رو به من یاد داد و خدایی هم تو کارش وارد بود.
داستان Danny فرق میکرد.آدم جنس خرابی بود.برای من و جیمی از مواد کشیدنش (ماری جوانا و حشیش) میگفت.جاسوسی و جنس خراب بازی هم در می آورد به امید اینکه اونجا جای پاش رو سفت کنه.برای من و جیمی یک دفعه تعریف کرد که: " یک خونه بزرگ و خیلی خوب رو با برادرم شریک بودم.برادرم گفتش که نمیتونه با من زندگی کنه و خونه رو فروختیم.قیمت خونه الان بالای 1.5 میلیون دلار هست."بعدها پی بردم که چقدر این مرد شبیه به James بود که بعدا همخونه ایم شد.
تقریبا کمتر از 2 ماه اونجا بودم و خوب یادمه که یک جمعه بعد از ظهر که از سر کار برمی گشتم، موبایلم زنگ خورد و اون آخرین روز کاریم بود و فرصت خداحافظی از جیمی و دانی رو پیدا نکردم.اما یک اتفاقی افتاد که برام فراموش نکردنی بود.
یک بار که مونده بودم چی کار کنم و تو مخمصه بودم ،دانی اومد و کمکم کرد.چیزی که اصلا و به هیچ وجه انتظارش رو نداشتم.اون لحظه برای همیشه ذهنیت من رو نسبت به دانی تغییر داد و درس بزرگی برام بود.که آدمها هر چقدر هم منفی باشند، ذره ای احساسات و انسانیت در وجودشون هست.بیشتر مینویسم.