دوشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۲

چند روز اول

روز اول از از خیابون نمیتونستم رد بشم.یک کم ترس داشتم.همش با خودم فکر میکنم مردم چه جوری میتونند این جوری رانندگی کنند؟! مخصوصا دختر ها و خانمها.واقعا  رانندگی تو این شهر یک جور هنر هست.

بعد از ظهر روز اول با دوست دخترم قرار گذاشتم و رفتیم پارک ملت.جالب بود که بازم ترس داشتم.ترس از اینکه پلیس یا بسیجی ها مزاحم بشن.نمیدونستم جو بعد از این چند سال چه جوری شده.

کرایه تاکسی ها به شدت افزایش پیدا کرده.خیلی از جاها دیگه هیچ حساب و کتابی نداره و هر چقدر که بخوان کرایه میگیرند.

تعجب کردم وفتی دیدم 500 تومانی سکه شده.ارزش پول به شدت کاهش پیدا کرده و همین جوری در حال سقوط آزاد هست...

تو این چند روز خیلی جاها با هم رفتیم.پارک ساعی،پارک طالقانی،کلکچال،درکه و ...حقیقتش این که فقط به خاطر دوست دخترم می اومدم بیرون.از بیرون اومدن لذت نمیبردم.حتی کوه های شمال تهران که یک زمان برام زیبا بودند،دیگه به نظرم خیلی شلوغ می اومد.دنبال یک گوشه خلوت توی این شهر بودم و پیدا نمیکردم!

چند شب اول پنجره ها رو میبستم تا صدای ماشینها و بوق اذیتم نکنه.هر شب رادیوی استرالیا رو گوش میدم.رادیو مورد علاقم که WSFM هست.احساس میکنم که این رادیو ارتباطم رو با استرالیا حفظ میکنه.

ادامه دارد...
نوشته شده توسط در 12:33 |  لینک ثابت   •