چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۱

Easter بدون تو!

سلام.دوست دخترم دیروز برگشت ایران.دیروز بعد از ظهر رفتم پیشش و با هم خداحافظی کردیم.برای هر دومون سخت بود.خیلی سخت.

این ۲ هفته آخر تقریبا هر شب بعد از اینکه از سر کار می اومدم میرفتم پیشش.برای اولین بار تو عمرم احساس کردم به کسی احتیاج دارم.برای اولین بار تو عمرم به ازدواج فکرکردم و برای اولین بار تو عمرم بود که جدا شدن از یک نفر این قدر سخت بود برام.

پریشب آوردمش خونه تا با Yumi و Ken آشنا بشه.خوشبختانه اونها هم خونه بودند.اومدند نشستند و با مهربونی که همیشه ازشون سراغ دارم،خیلی زود صمیمی شدند با هاش.آلبوم عروسیشون رو آوردند و نشون دادند.Yumi بهش یک هدیه هم داد.بعد صحبت از زندگی تو استرالیا شد.من گفتم: بدترین چیز تو اینجا تنهایی هست.Yumi و Ken گفتند:ما سعی کردیم اینجا به کسی وابسته نباشیم و همین رابطه ما ۲ نفر رو محکم تر و قوی تر کرده...

تو این چند وقته به خیلی چیزها فکر کردم.به اینکه چرا شروع یک زندگی  باید این قدر سخت باشه؟چرا این قدر مانع و سد جلوی راه تشکیل یک زندگی هست؟آیا تقصیر فرهنگ سنتی ما ایرانیها هست؟نمیدونم. فقط میدونم اینجایی ها خیلی راحت تر و با هزینه کمتر میتونند یک زندگی رو شروع کنند.

پس فردا تعطیلات Easter شروع میشه و من بدون اون نمیدونم چی کار میخوام بکنم.دیشب که برگشتم خونه، همه چیز برام غریبه و نا آشنا بود به غیر از یک چیز.ماشینم که بوی اون رو میداد.

نوشته شده توسط در 5:28 |  لینک ثابت   •