پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۲۱
تولد!
من از سر کار اومده بودم و حسابی خسته بودم.واسه اینکه خستگیم رو در کنم رفتم اول یک دوش گرفتم و بعدشم یک آبحو زدم و حسابی سر حال اومدم.
من و Matt با همدیگه یک عطر به عنوان هدیه به Ken دادیم.Ken خیلی خوشش اومد و گفتش به عنوان یادگاری نگهش میداره و مصرفش نمیکنه.هیچ کس دیگه کادویی نداد و تنها کسایی که کادو دادند من و Matt بودیم.![]()
عشقی که این دختر و پسر کره ای به همدیگه دارند واقعا واسه من یک الگو هست.بدون همدیگه حتی غذا نمیخورند.بدون هیچ چشمداشت و توقعی همدیگه رو دوست دارند.
کره ای ها کلا فرهنگشون به ما خیلی نزدیکه.اهل خانواده هستند و احساساتی.دختر هاشون هم خیلی دخترهای خوب و وفاداری هستند.
کلی عکس یادگاری گرفتیم.کلی گپ زدیم.کلی خندیدیم.شام خوردیم.کیک خوردیم.
و...
نصفه شب از خواب پریدم. باد عجیبی میاومد.درخت ها رو میخواست از جا بکنه.نمیدونم چرا خاطره این شب قشنگ،با صدای باد توی ذهنم ثبت شد. وای!وای که زندگی چقدر کوتاهه!![]()
![]()