پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۴
خاتواده جدید!
آدمهایی که تو ایستگاه اتوبوس میبینم، همه دیگه برام آشنا هستند.۲ تا زن چاق که بدنشون تاتو داره.بلند قدتره همیشه تو اتوبوس جلو میشینه و نیمرخش رو میکنه به طرف دوستش. کوتاهتره پشتش میشینه و همش با هم صحبت میکنند.
یک پسر درشت هیکل،که پیراهن تیم ملی هلند تنشه.احتمالا هلندیه.بعد از فینال که هلند باخت ندیدم دیگه پیراهن رو تنش کنه.![]()
یک زن دیگه هست که جند متر اون طرفتر میشینه.حسابی مشغول خوندن کتاب هست.با یک دستش کتاب رو میگیره و با یک دست دیگه سیگار.پک های محکمی به سیگار میزنه و کتاب میخونه.![]()
سر کار که میرسم اول لپ تاپم رو روشن میکنم و یک سری تو اینترنت چرخ میزنم.صبحها رییسم ،زیاد رو فرم نیست.عوضش بعد از ظهرها مخصوصا اگه آخر هفته باشه شوخی میکنه ،میخنده و ...به خاطر همین صبحها سعی میکنم پیشش نرم.
ناهار اینجا همیشه میرم رستوران .پر از رستورانه اینجا.درست روبروی محل کارم یک رستوران هست که یک زن و دختر میگردوننش.یک دفعه که رفتم رستورانشون، زنه ازم پرسید کجایی هستی؟گفتم:Persian.
هیچ کدوم نمیدونستند کجاست
بعد زنه گفت:" من و دخترم اهل نیوزلند هستیم."رستورانه خوبیه منتها ایرادش اینه که بیشتر غذاهاشون Fast food هست.مثلا برنج و ماکارونی و ... ندارند.این بود که تصمیم گرفتم یک جای دیگه برم.
دومین رستورانی که رفتم ،یک زن و شوهر آسیایی بودند.فکر کنم چینی.غذاهاشون سالمتر بود.یک دفعه که رفتم دیدم فقط برنج خالی داره و سوسیس و Chicken stick).Chicken stick یک چیزی هست مثل جوجه کباب خودمون تو سیخ های چوبی.)پرسیدم: "چیز دیگه ای ندارید؟"گفت:"نه.تموم شده."
یک Chicken stick گرفتم و اومدم بیرون خوردمش.دیدم سیر نمیشم.سریع برگشتم رستوران، دیدم کنار برنج،یک برنج با Beef گذاشته.فهمیدم میخواسته برنج خالیش اول فروش بره.خودشم خجالت کشید.دیگه رستورانش نرفتم.
سومین رستوران که رفتم و میرم هنوز، مال یک زن و شوهر لبنانی هست.مرد لبنانیه اسمش Sam هست.یک دفعه ازم پرسید:"فرانسوی هستی؟" گفتم:" نه." گفت:" کجایی هستی؟"گفتم:" Persian." بعضی مواقع شام هم از همین رستوران میخرم میبرم خونه.باهاش دوست شدم.زنش چند روز پیش برگشت لبنان.
خونه که میرسم،طرفای ۶:۳۰ بعد از ظهر،شام میپزم و میخورم.عادت خوبیه که از همخونه ای هام یاد گرفتم.شام زود میخورم و به خاطر همین وزنم کاملا متعادل شده.هر شب ساعت ۶:۳۰ زمانیه که همخونه ای هام رو میبینم، باهاشون گپ میزنم،باهم یک لبی تر میکنیم و ...
واقعا مثل اعضای یک خانواده شدیم.Ken و Matt مثل برادرهای بزرگترم هستند و Yumi هم مثل خواهر کوچکم.با هم درد دل میکنیم،به هم انرژی میدیم و از هم انرژی میگیریم و...هیچ موقع فکرشو نمیکردم که برای خودم تو استرالیا صاحب یک خانواده بشم!![]()
![]()
![]()