دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۶
یک روز پر ماجرا
تو کلاسمون از همه ملیت ها هستند.فیلیپینی ،چینی،بنگلادشی،پاکستانی،هندی ،پرویی و ...تمام اونهایی که تو کلاس بودند با ویزای تخصص مهاجرت کردند و نمره آیلتسشون حدا قل ۶.۵ شده.همه هم از بازار کار استرالیا شاکی بودند .حداقل فایده شرکت در این کلاسها اینه که میفهمی که تنها تو نیستی که این مشکل رو داری.
سر کلاس بودم که یک دفعه موبایلم زنگ خورد.اومدم بیرون از کلاس و جواب دادم و دیدم طرف زنگ زده قرار مصاحبه بذاره.بهش گفتم همین الان می آم و آدرس رو برام مسج بزن.برگشتم سر کلاس و به محض اینکه مسجش رسید به معلم گفتم همین الان یک قرار مصاحبه برای من جور شد.میتونم برم؟گفت :"حتما و برات آرزوی موفقیت میکنم."پریدم بیرون از کلاس.آدرس طرف تو riverwood بود که نزدیک به همون bankstown هست.طرف گفته بود نیم ساعت دیگه اینجا باش و من نمیخواستم دیر کنم.سریع یک تاکسی گرفتم و رفتم به سمت سومین مصاحبه کاریم تو استرالیا.
راننده عراقی بود.شروع کرد از شاه و صدام گفت.از جنگ ایران و عراق گفت.گفت که از ملاهای ایرانی متنفره .گفت که تو روسیه مهندسی الکترونیک خونده و بعد رفته ترکیه و ...این قدر گفت و گفت تا رسیدیم به محل مصاحبه.خداییش هم خوب با هام حساب کرد.خدا حافظ برادر!
طرف که باهام مصاحبه کرد اسمش james بود.کاملا خونسرد و با اعتماد به نفس سوالاتش رو جواب دادم.وقتی فهمید که تازه ۴ ماهه تو استرالیام تعجب کرد و گفت انگلیسیت خیلی خوبه.قرار شد براش مدارکم رو میل بزنم و گفت هر موقع مدارکت رو گرفتم بهت زنگ میزنم.
مصاحبه که تموم شد چون کاری نداشتم برگشتم سر کلاس.وقتی وارد کلاس شدم خانم معلم و بچه ها شروع کردن به سوال کردن که "مصاحبت چه جوری بود و چی شد و ..."داشتم جواب میدادم که خانم معلم گفت اگه میشه بیا روبروی بچه ها تا بهتر ببیننت و به سوالاتشون جواب بده.رفتم پای تخته و به تمام سوالات بچه ها جواب دادم.گفتم که کار رو چه جوری پیدا کردم و چه دور هایی رو گذروندم و ...
تو زندگی ما انسانها قوانین ننوشته زیادی وجود داره.یکی از این قوانین رو وقتی تو ایران بودم کوروش بهم گفت.گفتش "اگه میخوای روز خوبی داشته باشی و روزیت برسه صبح زود وقتی هوا تاریکه بلند شو و بزن بیرون."همون کاری که من امروز کردم.![]()
![]()