شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۵
اعتراف!
دلم تنگ شده برای پدر مادر پیر و مهربونم.برای خواهرها و برادرهام.برای بچه های خواهرم.برای بچه های محله.برای در و دیوار و کوچه های محله.دلم تنگ شده برای ترافیک لعنتی تهرون.
دلم لک زده که با بچه ها بریم دار آباد ، قلیون بکشیم، چایی بخوریم،گپ بزنیم، بگیم و بخندیم و همدیگه رو دست بندازیم.دلم لک زده برای پارک پلیس و سرخه حصار و ...![]()
دوست داشتم الان مهران بهم زنگ میزد، میرفتیم بیرون با هم یک دست بدمینتون یا والیبال میزدیم و کل کل میکردیم.یا با هم میرفتیم راهپیمایی جنبش سبز و شعار و فرار و ...
میگون و لواسون یادش به خیر.دلم برای رودخونه و کوهای میگون و شب های سردش تنگ شده.دلم لک زده برای غذا دادن به سگ های لواسون.![]()
دوست دارم با سمیه قرار بذارم، بریم دربند و پارک جمشیدیه و درکه و پارک طالقانی.دست بندازم دور گردنش و حال کنیم.![]()
دلم تنگ شده، ولی اعتراف میکنم که با این همه دلتنگی دوست ندارم برگردم! ![]()
![]()