دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۱
آرزو های بزرگ!
با دوستم برای یک کاری رفته بودیم پیش معاون مدیر.روی میز بیسکویت بود.در همین حین یکی از کارگرهای خدماتی (که از ظاهرش معلومه وضع معیشتی درست حسابی نداره) با پسر کوچیکش وارد اتاق شد.بهشون بیسکویت تعارف کردند.بچه یک دونه بیسکویت برداشت و شروع کرد به جویدن.پدر مشغول صحبت کردن بود و حواسش به پسرش نبود.اما من به خوبی چهره معصوم بچه رو میدیدم که با خوردن بیسکویت به به چه چه میکرد و انگشتهاش رو لیس میزد.انگار که سالهاست غذای درست و حسابی نخورده.![]()
چند ثانیه بعد بچه نا خود آگاه به سمت میز اومد و ۲ تا بیسکویت دیگه برداشت.پدر که تازه متوجه بچه شده بود روی دست بچه زد و خواست به زور بیسکویت ها رو بگیره ازش... ![]()
پی نوشت۱:فقر و بدبختی سالهاست که یکی از اعضای خانواده ایرانی است. ایرانی ها به قول اون ضرب المثل معروف صورت خودشون رو همیشه با سیلی سرخ نگه میدارند. آرزوی این که روزی تو این کشور فقیر و بدبخت نداشته باشیم حالا دیگه سراب و رویایی بیش نیست!![]()
پی نوشت ۲:حالا هی برید به لبنان و فلسطین و عراق و ونزوئلا و ... کمک بکنید!![]()
![]()
![]()