دوشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۲۳
24 ساعت!
ساعت 7:45-(از خواب میپرم)ای وای!ساعت یک ربه به هشته.بازم دیر میرسم سر کار.برم ریشهام رو بزنم یک دوش هم بگیرم.این قدر این چند روز تعطیلی ریشهام نزدم مثل بن لادن شدم!
ساعت8:15-تازه دارم از خونه میزنم بیرون!صبحهایی که این جوری دیر میکنم بابام اخم و تخم میکنه.خودش ارتشی بوده و به منظم بودن خیلی اهمیت میده.کاری که هیچ موقع از دست من بر نمی آد!ایستگاه اتوبوس مثل همیشه شلوغه.مسافر زیاده و اتوبوس کمه. امروزم با تاکسی برم.
ساعت 8:30 تاکسی هم دیگه به زور گیر می آد.بعد از یک ربع آخر سر یکی ما رو سوار کرد.مثل همیشه نزدیکهای میدون امام حسین ترافیکه.صبح اول صبحی نزدیک میدون چند نفر افتادند به جون هم.فکر کنم سر مسافر و مسافر کشی بود.
نزدیکهای دروازه دولت چشمم به سینما فردوسی افتاد.با دوست دخترم همیشه می اومدیم اینجا.سال 85 بود.چرا وقتی یادش میافتم فکر میکنم برای 10 سال قبل بود؟!نمیدونم...
رادیو مدام داره میگه کجا ترافیکه.فکر کنم خیابون و اتوبانی تو تهران نموند که اسم نبرده باشه.بهتر نیست بگه کجا ها ترافیک نیست!همکارم تو اداره همیشه میگه وقتی مجری رادیو میگه کجا هاترافیکه و من پشت فرمونم بدتر استرس میگیرم.
خب این هم از میدون انقلاب.تاکسی سوار شدن تو اینجا هم مکافاته.این مسافر کشها این قدر بوق میزنند که چشمات از حدقه میزنه بیرون!همیشه یاد یک ضرب المثل انگلیسی میفتم که میگه:
Honk the horn if you are illiterate.یعنی: اگر امی و بیسواد هستید بوق بزنید!بعد به خودم میگم لابد ما ایرانیها هممون بیسوادیم!
ساعت 9:00- رسیدم اداره.فهمیدم زیر آبمون رو زدند.آخه پنج شنبه نیومدیم.این مردم جلوی روت چاکرم نوکرم میکنند به محض اینکه میبینند نیستی دست به کار میشن و زیر آب میزنند.یاد شعر قائم مقام میافتم که میگه:
وای از این قوم بی حمیت و بی دین کرد ری ترک خمسه لر قزوین
ساعت 11:00
نفهمیدم کی ساعت یازده شد!یک گروه فیلمبرداری تو اداره دارند فیلم میگیرند.به خودم میگم:"زندگی ما هم مثل فیلمه.فیلمی که خیلی زود به آخر میرسه.شایدم تئاتره.نمیدونم.ولی میدونم که ماها هنر پیشه هاش هستیم.راستی چرا بابت ایفای نقشمون از کار گردان پول نمیگیریم؟!شاید این فیلم کار گردان نداره!"
ساعت 12:00
تو فکر قسطهام هستم.چند ماه قبل با همکارم شریکی یک وام برداشتیم.هر چی گرفتم رفتم دلار استرالیا خریدم.از شانس بد من به خاطر بحران اقتصادی دنیا دلار ارزون شد و کلی ضرر کردم.
بیشتر حقوقم میره پای این قسطها.نمیدونم چرا تموم نمیشه تا منم یک نفس راحتی بکشم.قسطهام که تموم شد میخوام یک لپ تاپ بخرم.خیلی لازم دارم.تو استرالیا لپتاپ از نون شب واجبتره.همه کارها از خونه گرفتن تا کار پیدا کردن همه اینترنتیه.
ساعت 13:00-یکی از پرسنل اداره اومده دفتر ما.یک فاکس میخواد بفرسته.قیافش تابلو هست.گاهی اوقات به شدت به آماری که دولت درباره اعتیاد میده شک میکنم.اخه از هر 5 تا مردی که میبینم 2 تاشون معتادن.چی اومده به سر این مردم؟!
ساعت 13:30 – یکی از دخترهای همکارمون اومده دفتر ما.دلش پیش این دوست ما گیره.حتی بهش اس ام اس عشقی فرستاده.ولی این دوست ما زیاد جوابش رو نمیده.دختره دماغش رو عمل کرده.البته دوستم میگه دماغش همونه ولی من حاضرم شرط ببندم یک بلایی سر دماغش آورده.یک دفعه حتی خواستیم دو تایی ازش بپرسیم ولی منصرف شدیم.گفتیم شاید ناراحت بشه.دختره خیلی تر و فرز و زبر و زرنگه.
ساعت 13:45-رفتیم ناهار گرفتیم.خوشبختانه ناهار امروز خوبه.جوجه کبابه.بعد از ناهار سر درد خفیفی گرفتم.
ساعت 14:30-یکی از پرسنل رو دیدم که نابیناست.هزار بار میگیم سلامتی بزرگترین نعمته ولی کیه که قدرش رو بدونه!ما ها مثل اون مریض های سرطانی هستیم که وقتی مثلا بهشون میگن 6 ماه فرصت داری زنده بمونی تازه میفهمیم زندگی چقدر قشنگه!احساسی که تا قبل از اون هرگز نداشتیم.
ساعت 15:30-میخوام بر گردم خونه ولی اصلا حال ندارم بلند بشم.تو خونه که هستم حال ندارم بیام اداره .تو اداره هم به هم چنین!برگشتن باید برم آزمایش بچه خواهرم رو از بیمارستان بگیرم.راست میگن که به دوماد جماعت نباید رو داد!
ساعت 17:00-آزمایش رو گرفتم و به زور خودم رو چپوندم تو یک اتوبوس.دستم به میله اتوبوس بود و سرم پایین.بعد از چند دقیقه سرم رو بلند کردم دیدم 10 جفت دست چنگ انداخته به این میله.یاد آیه شریفه:"واعتصموا بحبل الله چمیعا "افتادم.یعنی "همگی به ریسمان الهی چنگ بیاندازید."به خودم میگم ایرانیها چقدر خوب به آیه های قرآن عمل میکنند!البته اینجا باید بگیم "واعتصوا بمیله الاتوبوس جمیعا"!
ساعت18:00-رسیدم خونه.یک چیزی خوردم و الان دارم میرم یک چرتی بزنم.این قدر تازگیها زیاد میخورم و کم فعالیت میکنم که شکمم اومده جلو.یک زمان باشگاه میرفتم و چند کالری میسوزوندم ولی الان دیگه یک پا کارمند شدم!
ساعت 20:00-از خواب بیدار شدم.هزار و یک جور خواب میبینم ولی هیچ کدوم یادم نمیمونه.خیلی از فیلسوفها بین دنیای خواب و دنیای بیداری هیچ فرقی نتونستد بذارن.در واقع زندگی ما هم مثل رویا و خواب میمونه.ولی هر چی هست خواب شیرینه.منم آدم خوش خوابی هستم!میشینم پای تلویزیون.بعد از سالها یک فیلم آمریکایی گذاشته.ولی چه فایده!زیباترین صحنه ها که مربوط میشه به نزدیکی و عشقبازی حذف شده.مگه چیز جذابی هم باقی میمونه؟!
ساعت 23:00-نشستم پای صدای آمریکا.یک مهمون زن دارند به اسم نوشابه امیری.به ادعای خودش روشنفکره!داره میگه :ما روشنفکرها به این نتیجه رسیدیم که دیگه انقلاب راه حل ما نیست.راه حل ما اصلاحاته!بعد با افتخار میگه من یکی از روشنفکرهایی بودم که در انقلاب 57 دست داشتم.از حکومت شاه هم به عنوان استبداد و دیکتاتوری یاد میکنه.به خودم میگم:"جامعه ای که روشنفکرش تو باشی بهتر از این نمیشه!"
ساعت 24:00-میخوام بخوابم ولی همش به فردا فکر میکنم.کارم چی میشه؟وامم کی تموم میشه؟...
ساعت 7:00-اه!بازم صبح شد!؟