سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۱۰

وطن!

سلام.پنج شنبه شب با ۳ تا از دوستام رفتیم هفت حوض.سالهاست که تفریح و سرگرمی ما بچه محلها همینه.پیاده راه میافتیم می ریم با هم گپ میزنیم سر به سر هم می ذاریم میگیم و میخندیم  یک چیزی با هم می خوریم و بعدش هم پیاده بر میگردیم.چی کار کنیم ؟!سرگرمی و تفریح دیگه ای نداریم!

همیشه نزدیکهای شب عید سر وکله دست فروشها تو هفت حوض پیدا میشد.پسرها و مردهای جوون و پیری که جلوی بساطشون داد و  فریاد میکردند و بازار گرمی!ولی امسال از ۳ ماه مونده به عید کارشون رو شروع کرده بودند.امسال البته با صحنه های جدید و غم انگیزی هم روبرو شدیم که قبل ها ندیده بودیم:

تو اون هوای سرد زمستونی زنهای و دخترهای جوونی رو دیدیم که غرورشون رو زیر پا گذاشته بودند و دست فروشی میکردند.جوون رعنایی رو دیدیم که روبروی رستوران بوف یک تار گرفته بود دستش و هنر نمایی میکرد و درعین حال گدایی.ویلون زنی رو دیدیم که در حال راه رفتن ویلون میزدو یکی هم بغل دستش پول جمع میکردو صحنه های این چنینی فراوان بود...احتیاج چه به روز آدم میآره!

نا خودآگاه یاد آهنگ زیبای هنگامه افتادم که میگه:

وطن کویر پیره که تو خودش اسیره

تو ای خدای هستی نذار وطن بمیره..

هفت حوض برای ماها دیگه جای گشتن و گفتن و خندیدن نیست.جاییه که باید بری و بدبختی مردم رو از نزدیک ببینی و لمس کنی.تنها سرگرمی و دلخوشیمون هم به کاممون زهر شد.

نوشته شده توسط در 9:13 |  لینک ثابت   •