آندره
خاطرات
یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۷
هدیه!
سلام.خواهر من و شوهرش هر دو دکتر هستند.یک سال و نیم پیش بچشون به دنیا اومد. بچه موقع به دنیا اومدن یک نارسایی داشت.مشکل نای داشت.یعنی درست نمیتونست شیر بخوره.بعد از به دنیا اومدن بلافاصله تو بیمارستان بهرامی بستری شد و ...مادرش خیلی زحمت کشید.زحمت نه بهتره بگم زجر کشید.همینطور پدرش.نگاه های خواهرم رو هیچ موقع فراموش نمیکنم که به بچش زیر دستگاه نگاه میکرد و هیچ کاری نمیتونست بکنه.تو اون چند وقت حسابی شکسته و پیر شد.
الان بعد از یک سال و نیم مشکل بچه کاملا بر طرف شده.بچه در نهایت زیبایی و قشنگیه.این قدر قشنگه که همه تو خیابون نگاهش میکنند و ماشا لله میگن!یاد بیمارستان بهرامی می افتم.باورم نمیشه که این بچه همون بچه باشه و از قدرت خداوند به حیرت می افتم!![]()
الان که فکرش رو میکنم میفهمم چرا!چرا این معجزه به وقوع پیوست؟! خواهر من و شوهرش خودشون دکتر هستند.جون خیلی ها رو نجات دادند.خیلی از خانواده ها چشم امیدشون بعد از خدا به دستهای این ۲ نفر بوده.خیلی ها دعاشون کردند(امواج مثبتی به کهکشانها فرستادند).
این بچه هدیه خداونده به این ۲ نفر!![]()
نوشته شده توسط
در 10:9 | لینک ثابت
•