تبليغاتX
آندره

سه شنبه 1388/08/19

دوستان قدیمی

سلام.چند روز پیش به یکی از دوستان و همکارهای قدیمی زنگ زدم تا ازش خداحافظی کنم. من رو به شام دعوت کرد.هم میخواست ازم راجع به کارهای استرالیا اطلاعات بگیره و هم بعد از سالها همدیگه رو ببینیم.

امشب رفتیم بیرون.پسر خیلی خوبیه.تازگیها بابا شده.نمیدونستم خانم و بچه هاش هم قراره باهاش بیان.دخترش خیلی ناز و خوشگل و آروم بودهفت هشت  ماهه بود.رفتیم یک فست فود تو هفت حوض که تازگیها باز شده.اسم فست فود iq بود.خیلی فست فود بامزه ای بود.مثلا تو همون لیوان که سیب زمینی آورده بودند تو همون نوشابه هم بود.کیفیت استیک و غذاهاش هم خوب بود.خیلی هم خوش برخورد بودند.

اخر غذا که خواستیم بریم یک خودکار و کاغذ دادند گفتند انتقاد و نظر خودتون رو بنویسید.منم نوشتم:

"کیفیت غذا عالی بود.کیفیت نوشابه خوب نبود.دستمال کاغذی روی هر میز لازم است."

امضا.

اخه نوشابشون آبکی بود.ازم بابت نظرم تشکر کردند.بعد گفتند "ما نوشابه هامون رو با دستگاه درست میکنیم.امروز برای تست دستگاه اومده بودند و ..." یک لیوان دیگه نوشابه بهم دادند و گفتند:" این رو تست کنید.این بهتر نیست؟".  منم گفتم: "چرا این خیلی بهتره و ..."

از نظری که داده بودم خیلی خوششون اومده بود.خلاصه امشب هم برای خودش خاطره شد.

به لیست دوستام تو موبایلم که نگاه میکنم هنوز خیلی ها موندند که باید ازشون خداحافظی کنم.

ارادتمند.مهاجر آندره.

نوشته شده توسط در 22:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/08/16

روزهای آخر!

سلام.روزهای آخری هست که تو ایرانم.ویزام صادر شده و به زودی تو خاک استرالیا خواهم بود.نمیدونم چی بگم فقط این حس رو دارم که دارم از یک کابوس طولانی بیدار میشم و به یک خواب خوش دیگه فرو میرم.

این روزهای آخر ایران رو هیچ موقع فراموش نمیکنم.روزهایی که وضعیت کشور روز به روز بد و بدتر میشه:

شبها این قدر هوای تهران کثیفه که دود غلیظی مثل مه همه جا رو گرفته.صدای بوق ممتد ماشینها،ترافیک،درگیری مردم با هم، آشفتگی خیابونها ،بچه های دستفروش و گداها،زنان خودفروش،معتادها،دزدهایی که حتی به صندوق صدقات هم رحم نمیکنند...هیچ صحنه زیبایی به چشمم نمی آد.

مردمی که روز به روز فقیر و فقیر تر میشوند. هر بقالی یک دفتر بزرگ  وقطور داره که خریدهای نسیه مردم رو توش ثبت کرده.هنوز طرح پیشنهادی احمدی نژاد تصویب نشده نون شده دونه ای ۳۰ تومان.جهش قیمتها بی سابقه هست و حقوق مردم ثابت.کلاهبرداری و دروغ به شدت رایج هست.برای زندگی کردن تو این کشور باید مدام برای حق خود بجنگی.باید حق خودت رو از این و اون بگیری چون هیچ کس به حق خودش قانع نیست!

بیماری های روحی و جسمی به شدت شایع هست:اعتیاد ایران رکود داره جهان هست،بیمارستانها پر از مردم بیمار و علیل هست،برای عمل قلب تو ایران باید از ۶ ماه قلب وقت داشته باشی،کلیه فروشی رایج هست،افسردگی و اضطراب بیداد میکنه و ...

دوستهای خودم رو میبینم که بیکار هستند و ناامید به آینده.دلم به حالشون میسوزه.دلم میخواد کمک کنم ولی کاری مگه میتونم بکنم؟بزرگترین گناه این جوونها اینه که تو این کشور به دنیا اومدند.

نه!اینجا وطن من نیست!میرم و پشت سر خودم رو هم نگاه نمیکنم!فقط نگران خانواده هستم که باید تو این جهنم زندگی کنه.

نوشته شده توسط در 0:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/08/07

قم!

سلام.دیروز رفتم قم.با یک دختر اونجا قرار داشتم.نزدیکه ۲ ماهه تلفنی با هم صحبت میکنیم و دیروز برای اولین بار همدیگه رو دیدیم.یک دختر معمولی چادری بود البته هیکلش بد نبود.میدونستم قیافش معمولیه فقط یک جورایی چون باهاش صحبت کرده بودم برای دیدنش احساس تعهد میکردم.

دختره از همون لحظه اول خیلی باهام احساس راحتی کرد و چسبید بهم.حیوونی بابا نداشت.عکس پدرش رو هم نشونم داد.خیلی دلم سوخت.سینما که رفتیم اصلا فیلم رو ندید یا میخواست باهام حرف بزنه یا من رو نگاه میکرد.نگذاشت فیلم رو ببینم.هر چند فیلمم مثل همه فیلمهای ایرانی آبگوشتی بود و ارزش دیدن نداشت.تو یک صحنه احساسی از فیلم، دختره گریش گرفت و باز حالم گرفته شد...یاد سمیه افتادم که یک دفعه برام تعریف کرد که با دوستش رفته بود سینما و یاد من افتاده بود و تو تاریکی سینما گریش گرفته بود...زندگی عجب بازی هایی داره.

قم واقعاشهر محرومیه.یک سینما تو کل شهر بود و پارکی تو شهر پیدا نکردیم.زن یا دختر مانتویی ندیدم تو کل قم. البته دخترهای قمی خوش قیافه بودند یا شاید چادر جذابشون میکرد.نژاد افغانی هم تو قم زیاد بود.مردهای قمی خیلی مذهبی هستند و شهر پر از آخونده.

دختره نمیگذاشت برگردم.اصرار میکرد که شب باید بمونی.از اون اصرار و از ما انکار.آخر راضیش کردم که برگردم.به هر حال این دختر هم قسمتی از زندگی من شد و پیوند خورد با خاطره مسافرت یک روزم به قم.این سفر برام تجربه های خوبی داشت:

۱-فهمیدم که مجرد بودن و داشتن آزادی عجب نعمت بزرگیه.

۲-برام یادآوری شد که کجا دارم زندگی میکنم.کشوری با جاده های فوق العاده خطر ناک،مردمی با عقاید افراطی مذهبی، فقیر و بد بخت و فلک زده.

۳-دنیای ما دخترها و پسرها واقعا فرق داره.تازه فهمیدم که احساسات یک دختر جوون رو هیچ موقع ما مردها نمیتونیم درک کنیم.

نوشته شده توسط در 0:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/07/22

درخت!

چند شب پیش خواب دیدم یک درخت خیلی قشنگ با شاخه های زیاد و آویزان مثل بید مجنون دم در خونمون کاشتند.تو خواب خوشحال شدم گفتم به این درخت حسابی آب میدم و میرسم تا بزرگ و قشنگ بشه...اشو میگه میشه به یک درخت سلام داد.میشه باهاش دوست بود و ازش انرژی گرفت.میشه عاشقش شد...

دیروز عصر دادگاهم با اون شرکت بود.نماینده شرکت قبل از دادگاه میخواست رضایتم رو جلب کنه.۵۰۰ هزار تومان گرفتم و رضایت دادم.بعد از دادگاه خیلی خوشحال بودم.انگار بار سنگینی از رو دوشم برداشتند...

شبش اومدم دم در خونمون و شیلنگ آب رو انداختم پای درخت دم در خونمون. همسایه بالایی اومد کلی آشغال گذاشت دم در .یک دفعه نمیدونم از کجا یک پسر زباله جمع کن سر و کلش پیدا شد و با یک گونی که ۲ برابر هیکلش بود همه رو جمع کرد برد.دست کردم تو جیبم و ۵۰۰ تومان بهش دادم و یادم افتاد که سالهاست به کسی کمک نکردم.اشو میگه:

"هستی همواره در پی جبران نیکی های توست.هر چه به هستی ببخشی هزاران برابرش را به تو باز میگرداند.هستی به تو باز میگردد.تو یک شاخه گل هدیه میکنی و هزاران شاخه گل از همه سو بر سر و رویت باریدن میگیرد.به مالت نچسب اگر مایلی واقها ثروتمند شوی،اگر میخواهی دنیای درونی غنی و پرمایه داشته باشی هنر بخشش را بیاموز."

نوشته شده توسط در 7:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/06/30

تانترا

tantra,a great eastern philosophy,calls sex sacred,the most significant life energy_because all transformation is going to happen through that energy.dont condemn it

تانترا،فیلسوف بزرگ شرقی،آمیزش(سکس) را مقدس و مهم ترین انرژی حیات می خواند.کل دگرگونی قرار است از طریق این انرژی اتفاق بیفتد.آن را نکوهش نکن.

نقل از کتاب "الماس های اشو"

نوشته شده توسط در 12:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/06/20

منتظران!

البته مردم تهران هم در زندگی این روزها از فرط شادمانی و خنده روده بر نمیشوند.آنها هم مثل همه به نوعی منتظر چیزی هستند.توی صف منتظر اتوبوس اند، یا منتظر لواش اند،یا منتظر پاسپورت اند، یا منتظر برگشتن بچه ها یشان از جبهه ها.یا منتظر اعلام  کوپن مرغ اند، یا منتظر اعلام کوپن نفت اند، یا منتظر خرداد سال آینده اند، منتظر یک چیزی هستند...و خدا را شکر میکنند.مردم تهران همیشه خدا را شکر میکنند."بابا، حالا خوبه."اگر برق دو ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که دو ساعت میره.اگر چهار ساعت برود میگویند بابا حالا خوبه که چهار ساعت میره.اگر اصلا برود میگویند بابا حالا خوبه که نفت هست.اگرنفت نباشد میگویند بابا حالا خوبه که زغال هست.اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی مخمون نزدند.اگر توی مخشان لگد بزنند میگویند بابا حالا خوبه که توی شکممان نزدند...شکر میکنند و روزگار را در میهن اسلامی میگذرانند.

از كتاب "زمستان ۶۲ "نوشته مرحوم "اسماعيل فصيح"

نوشته شده توسط در 18:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/06/12

ثریا در اغما

سلام.چند شب پیش کتاب ثریا در اغما رو تموم کردم.کتاب اثر مرحوم اسماعیل فصیح هست.به نظر من کتاب فوق العاده ای بود.

کتاب داستان سفر نا خواسته جلال آریان هست از آبادان جنگزده به پاریس گهواره تمدن.آریان برای دیدن خواهر زاد ه اش (ثریا)  که در اثر یک تصادف به اغما فرو رفته به پاریس میره.او در این سفر نا خواسته با حقایق  تلخی روبرو میشه:با جامعه روشنفکر ایرانی در غربت آشنا میشه،تفاوت های زندگی ایرانی و فرانسوی رو درک میکنه و ...

ثریای این کتاب نمادی از ایران و ایرانی هست.دختر زیبایی که در اوج جوانی و زیبایی به حالت کما فرو رفته.در جایی از کتاب دکتر فرانسوی ثریا از آریان میپرسه:

"-کلمه ثریا در فارسی چه معنایی دارد مسیو آریان؟

-نمیدانم دکتر.مطمین نیستم.

-اشاره به وضع فعلی ایران ندارد یا اشاره به جهان ندارد؟"

آریان با دیدن زندگی اشرافی فرانسویها به یاد زندگی فلاکت بار و فقیرانه ایرانی می افته:

"زندگی ساده و خوب فرانسه.گهواره و گور دانش و ادب.بابا شامپاینی داد.ماما خاویار داد.آنقدر رندگی میکنیم تا بمیریم.در آبادان بچه ها آنقدر میمیرند تا زندگی کنند."

جالب اینجاست که گرچه کتاب برای ایران زمان جنگ نوشته شده اما به نظر من شباهت های زیادی به ایران معاصر خودمون داره.انگار که ما در طول این دوران نه تنها پیشرفتی نداشتیم بلکه عقبگرد هم زده ایم.هنوزم که هنوزه مردم توی صف شیر و مرغ و گوشت و ... هستند و هنوزم کوپن رواج داره و هنوزم که هنوزه کشور در وضعیت جنگی به سر میبره.

تو کتاب از زبان ایرانیان غربت نشین میشنویم:

"از چیست چنین بیچاره شده ایم؟                       کوته دست و غمخواره شدیم؟

از خانه خود آواره شدیم؟                                     نادیده چو ما کس دربدری!

ایران بنگر ویرانه شده                                         بین مهر وطن افسانه شده

خلقش همه جا دیوانه شده                                نابود شود اینسان بشری!

زین پس به ره مردان پوییم                                  بر درد وطن درمان جوییم

ایران ایران ایران گوییم                                        در ورد شب و روز و سحری"

نوشته شده توسط در 21:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/05/30

خواهرم گریه نکن...

سلام.عجیبه که چقدر واقعیت و تخیل میتونند به هم نزدیک باشند.توی  اینتزنت خوندم که به مراسم چهلم کیانوش آسا( از شهدای راه آزادی) تو کرمانشاه حمله کردند و مردم رو  کتک زدند و حتی برادر این شهید رو هم دستگیر کردند.با خوندن این اخبار و دیدن تصاویر این خبر وارد دنیای "سوشوون"سیمین دانشور شدم که آخرین کتابیه که خوندم.

 سووشون داستان یک خانواده ایرانی هست در زمان جنگ جهانی دوم و ورود نیروهای بیگانه به خاک کشورمون.یوسف آزاد مرد متمولی است که حاضر نیست غلات خودش رو به اجنبی ها و انگلیسیها بفروشه و مردم کشور خودش رو به بیگانگان ترجیح میده.یوسف در آخر جانش رو در این راه از دست میده و حالا مراسم تشییع یوسف:

در خیابان اصلی،پاسبانها به طور پراکنده ایستاده بودند یا دو به دو قدم میزدند.سر پاسبان سوت کشید و پاسبانها دویدند و در شاهراه صف را بستند و جلو جمعیت را سد کردند.کدام جمعیت و بلند گویی مردم شهر را این چنین یه خیابان کشیده بود؟

سر پاسبان به طرف جماعت آمد و فریاد کشید:"آقایان غیر از کس و کار آن مرحوم همه باید متفرق بشوند."و منتظر ماند...مردهای سیاهپوش هنوز دسته دسته از در باغ بیرون می آمدند.صدایی گفت "لا اله الا الله و جمعیت یکصدا کلام مقدس را تکرار کرد.

صدای آرامی از میان جمعیت گفت :همه ما کس و کار آن مرحوم هستیم.سر پاسبان به صدای بلند گفت: با زبان خوش به آقایان میگویم متفرق بشوید.بروید.کسی گفت :"یا حسین".و جمعیت با آهنگ کشداری فریاد بر آورد "یا حسین!" ...

سر پاسبان سوت کشید و پاسبانها و سربازها به جمعیت هجوم آوردند . با باتون و تفنگ از چپ و راست میزدند...

به حانه که آمدند چند نامه تسلا آمیز رسیده بود.از میان آنها تسلیت مک ماهون به دل زری (همسر یوسف)نشست.

"گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید:در راه که می آمدی سحر را ندیدی!"

نوشته شده توسط در 20:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/03/18

توچال!

جمعه با دوستم رفتیم توچال.موقع رفتن راهمون رو گم کردیم و از محله های زعفرانیه سر در آوردیم.خونه های بزرگ با معماری جذاب،ماشینهای آخرین سیستم و مردمی که ردپایی از فقر توی صورتشون نمی بینی.دوستم میگه: هر موقع این طرفها می آم انرژی میگیرم.

 یک هفته قبلش: رفتم نانوایی. نانوا  یک کاغذ به دیوار زده که روش نوشته :"نان نسیه داده نمیشود حتی یک عدد!"باورم نمیشه که آدمهایی تو این شهر هستند که برای خرید نون پول ندارند.یاد حرف یکی از همکارهام میافتم. یک دفعه که داشتیم غذا میخوردیم،به یک پیاز اشاره کرد و  بهم گفت : شاید باورت نشه ولی آدمهایی رو میشناسم که غذاشون همین نون و پیازه...

 چند روز قبلش: دارم میرم به کلاسم برسم.سر کوچه یک کاغذ توجهم رو جلب میکنه:کلیه به فروش میرسد.گروه خونی:... شماره تماس:....با خودم فکر میکنم:کلیه مگه نخود لوبیاست که این قدر راحت از خرید و فروشش حرف میزنند؟

 دو روز قبلش: از پنجره سرم رو بیرون میکنم.بازم این گدا سر و کلش پیدا شد.با دوچرخه می ایسته و به ماشینها اشاره میکنه و وقتی ماشینها نگه داشتند ازشون گدایی میکنه.ساعتها به این کارش ادامه میده و خسته نمیشه...

پیاده تا ایستگاه اول تله کابین رفتیم.از اون بالا تهران واقعا دیدنیه.از اونجا دیگه نمیتونی فرقی بین بالای شهر و پایین شهر ببینی.شهر کاملا یک دسته.شایدم  مثل دیدن زمین از فضاست که دیگه ملیتها بی معنی میشه.اینجا هم بالا و پایین معنی نداره.

یک روز بعدش:دارم از سر کار برمیگردم.هزاران کاغذ و پوستر انتخاباتی در و دیوار شهر رو گرفته.به خودم میگم این هزینه ای که برای تبیغات میشه میتونه مانع از فروش چند تا کلیه بشه.میتونه چند تا نون (با پیاز!)بده دست چند تا گشنه.میتونه ...

چند روز بعد:احمدی نژاد اومده تلویزیون و چند تا کاغذ گرفته دستش و داره از آمار ها میگه و این که تو دولت خودش چقدر شکاف بین فقر و غنی کم شده.داره میگه چقدر تورم کم شده و همه بهشون خوش میگذره و ...تلویزیون رو خاموش میکنم و میرم رختخواب.توچال و نانوایی ،نون و پیاز،کلیه و گدا،کاغذ و پوستر انتخاباتی و دروغهای رییس جمهور همه مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشه.شب خواب اون منظره زیبای تهران از بالای توچال رو دیدم ...

نوشته شده توسط در 12:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/03/03

ظهور آفیسر!

سلام.هوس کردم یک ذره راجع به کارهای مهاجرتم بنویسم.آپریل ۲۰۰۹ یعنی تقریبا یک ماه پیش کیس آفیسر بهم ایمیل زد و ازم فرم ۸۰ رو خواست.فرم ۸۰ رو رو هم در عرض چند روز براش فرستادم و از اون موقع به بعد هیچ خبری ازش نشده.اسمش هست JAMIE STEER

این طور که از اطلاعات سایتها برداشت کردم درخواست فرم ۸۰ به منزله شروع مرحله سکوریتی چک هست.این مرحله متاسفانه برای کشور ما ایران خیلی بیشتر از بقیه کشورها طول میکشه.در واقع ایران  high risk حساب میشه.حتی هندیها و پاکستانی ها کمتر از ۱۰ ماه ویزا میگیرن ولی بعضی از ایرانی ها حتی بعد از گذشت ۲ سال هنوز ویزا نگرفتند.

چی بگم که دلم خونه!مثلا رفتیم ۲۰ ماه برای این مملکت خدمت کردیم و اون وقت این کشور در عوض چی داده بهمون؟!ملیتی که همه جا برامون دردسر شده و هست.

رفتم ۴ تا دوره هم تو خانه عمران اسم نوشته.۲ تا از کلاسها شروع شده و ۲ تا دیگه هنوز شروع نشده.این دوره ها رو بیشتر به این خاطر میرم که بتونم تو استرالیا کار پیدا کنم.به امید خبرهای خوب!

نوشته شده توسط در 15:12 |  لینک ثابت   •