سه شنبه 1390/10/13
حداحافظ!
فردای اون روز، همخونه ای هام با یک پسر کره ای اومدند خونه.پسره دوست پسره Sunny بود که از کره اومده بود.نمیدونستم که پسره قراره اینجا تو این خونه بمونه آخه قبلش هیچی به ما نگفته بودن .خلاصه اینکه خونه خیلی شلوغ شد، طوری که تصمیم گرفتم خونم رو عوض کنم.قضیه رو به Ken گفتم و شروع کردم به جستجو.
چند جا رفتم خونه دیدم تا اینکه یک خونه خوب تو مریلندز پیدا کردم.از فردا به اونجا نقل مکان میکنم. به خونه ای که ۳ خوابه هست و هر خواب برای یک نفر هست و البته با ۲ تا حموم.
بیشتر از ۲ سال توی این خونه بودم.روزهای خوب و روزهای سخت.گذشتند همون جوری که زندگی میگذره.همون جوری که آدمها می آن و میرن.
امشب برای آخرین بار از پنجره این اتاق به بیرون نگاه میکنم و از همه خداحافظی میکنم.Matt خداحافظ!دست پختت هنوز زیر زبونم پسر! خدا حافظ Javeir .لهجه اسپانیلویت خیلی باحال بود.
Nick خداحافظ.تو اولین دو رگه هندی ترکی بودی که دیدم.خداحافظ Yumi و Ken.خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم.خداحافظ Lucy,Sunny,Wii و همه اونایی که برای باربکیو اومدید به این خونه.خداحافظ باران.دختر همسایه که مامانت همیشه دنبالت بود!خداحافظ همه.دلم برای همه تنگ میشه.رفتم ولی جزیی از وجودم همیشه تو این خونه باقی میمونه.![]()
![]()
دوشنبه 1390/08/23
هی آدمیزاد!
تقریبا چند هفته ای میشد که همخونه ای های کره ایم، خبر از اومدن دوست Yumi از کره جنوبی میدادند.دختر جوونی که قراره یک مدتی تو خونه ما باشه تا جا بیفته.
دختر بینوا دیروز ظهر بالاخره اومد.دوستای کره ای ما یک جا تو گوشه حال براش درست کردند و یک تخت رو اونجا جا دادند.برای اینکه به نوعی برای ما هم جبران کنند، بعد از ظهر یک باربکیو ترتیب دادند تا همه با هم آشنا بشن.
دختره بعد از ظهر گیج و منگ از خواب بیدار شد و اومد نشست تو بالکنی .اسمش Sun بود.حیوونی خوب ،خوش قیافه نبود و زبانش هم اصلا خوب نبود.از اون لحظه ای که نشست Ken شروع کرد بهش متلک انداختن: Sun دختر خیلی خوب و با شخصیت و خوش قیافه ای هست ...(دختره سرخ و سفید شد و هیچی نگفت). Sun تو خیلی خوش شانس هستی که ماها رو اینجا داری ....
اهل قضاوت کردن نیستم ولی به هیچ وجه این رفتار رو از Ken توقع نداشتم.دیروز هیچی نگفتم ولی امروز میخوام بهش بگم که رفتارت در قبال این دختر خیلی زشت بود.دختری که به شماها پناه آورده و روز اول ورودش به این کشور هست.درسته که شماها دارید بهش کمک میکنید ولی نباید در قبال این کمک ،شخصیتش رو له کنید. یاد حرف سعدی میافتم که میگه :هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی، از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند.
Sun عزیز. شاید تو زیبایی ظاهری نداشته باشی ولی انسان هستی و هر انسان خورشیدی در وجود خودش داره. ![]()
یکشنبه 1390/08/15
نوامبر و ...
از شرکت قبلی که زدم بیرون نزدیک به یک هفته استراحت کردم و دنبال کارهای عقب افتادم رفتم.یک سرتیفیکیت بود که ۲ بار افتاده بودمش.خیلی دوست داشتم برم و قبول بشم.رفتم سر کلاس هاش و دوستای خوبی هم پیدا کردم.مثلا یک پسره بود اهل افغانستان به اسم فرامرز.سر امتحان فقط ما دو نفر بودیم و هر دو هم قبول شدیم.
بعدش دوباره شروع به اپلای کردن کردم. با نزدیک به ۴ تا رکروتر مصاحبه داشتم که همشون هم خوب بود.
هفته بعدش یک کاراز طریق رکروتر پیدا کردم و چند روزی هم رفتم ولی کارش خیلی پرت بود.برای ناهار هیچ رستوران و مغازه ای اون اطراف نبود و کامیونهای کوچک غذا میآوردند میفروختند.به خاطر همین این کار رو هم نرفتم.۲ روز بعدش یک کار دیگه پیدا کردم که هنوزم دارم میرم.اینجا حتی احتمال داره پرماننت بشیم.
همکارهام پسرهای خوبی هستند.یک پسر اهل لبنان هست و یک ایتالیایی و یک سوپروایزر اوزی.همشون هم زبون اولشون انگلیسی هست.وقتی بهشون گفتم ۲ سال هست که اومدم تعجب میکردند میگفتند زبانت حرف نداره.
هفته قبل با ماشینم یک تصادف جزیی داشتم.اتفاقی بود که باید میافتاد.تجربه خوبی بود.
کریسمس اینجا نزدیک هست و من باورم نمیشه که ۲ سال از ورودم به اوزستان گذشته.![]()
چهارشنبه 1390/07/06
روزی که بیکار شدم!
صبح از هد آفیس یک ایمیل اومد برام . فیش حقوقیم بود.چون قبلا درخواست فیش حقوقی کرده بودم و اونها هم صادر کرده بودند.
بعد از ناهار یک ایمیل دیگه اومد که وقتی خوندم خشکم زد.منیجر بهم ایمیل زده بود و نوشته بود چون در حال حاضر کار نداریم، از فردا بهت نیازی نداریم. در آینده اگه کاری بود، ممکن هست بهت زنگ بزنیم. به همین راحتی!نمیدونم با خوندن ایمیل چه احساسی داشتم.یک جورایی شاید خوشحال شدم.![]()
بعد از ظهر وسایلم رو جمع کردم،با همه دست دادم و خداحافظی کردم.باورم نمیشد که بعد از ۱۸ ماه این آخرین روز کاریم هست.برگشتن بارون بارید.احساس عجیبی داشتم.صدای پرنده ها رو باوضوح بیشتری میشنیدم.
شب داستان رو به همخونه ایهای کره ایم گفتم.رو سینم سنگینی میکرد باید ازش حرف میزدم تا خالی بشم.بعد زدم بیرون.میخواستم یک کم رانندگی کنم. موقع رانندگی رادیو رو روشن کردم.یک آهنگی داشت پخش میشد که بارها شنیده بودم ولی برای بار اول بود که احساس میکردم که چقدر زیباست این اهنگ.آهنگ Drift Away از Dobie Gray.
Beginning to think that i am wasting time,I don't understand the things i do,The world outside looks so unkind
هنوز داره بارون میآد و من یاد حرف کوروش محسنی میافتم که یک دفعه گفت:"از هر تغییری توی زندگیت شکر گذار باش حتی اگه این تغییر بیکار شدنت باشه."میدونم که فرداهای سختی در پیش روست ولی چاره چیه باید جنگید.![]()
سه شنبه 1390/07/05
درخت زیبای من!
نویسنده کتاب برزیلی هست و این کتاب رو در سال 1968 نوشته.موقع خوندن این کتاب باورم نمیشد که این کتاب 43 سال قبل نوشته شده.این قدر که برام ملموس و زیبا بود.![]()
داستان این کتاب داستان زه زه پسر بچه 5 ساله بزریلی هست که توی یک خانواده فقیر و پرجمعیت در حال بزرگ شدن هست.پدر خانواده بی کار هست و همین فشار مضاعفی رو به خانواده وارد میکنه.به علت مشکلات مالی خانواده مجبور به عوض کردن خونه و نقل مکان به خونه جدید میشن...
زه زه پسر فوق العاده شر و شیطون و باهوشی هست.انواع و اقسام بلاها رو سر اهالی محل و فک و فامیل در می آره و گاهی به خاطر این شیطنتهاش بد جور تنبیه میشه.هم از طرف پدر و هم از طرف برادر و خواهرهای بزرگترش
.خود زه زه در عین شیطنتهاش،پسر خیلی حساس و مهربونی هست و مثلا برادر کوچکترش رو خیلی دوست داره.وقتی به خونه جدید نقل مکان میکنند زه زه با درخت پرتقالی خونه جدیدشون دوست میشه و باهاش صحبت میکنه...
اما در اثر یک تصادف، زه زه با مرد بسیار مهربونی آشنا میشه.اسم این مرد مانویل والادارس هست که زه زه پرتقالی صداش میکنه.پرتقالی که از فقر زه زه خبر دار میشه،سعی میکنه بهش محبت بکنه و کمبودهای زندگیش رو حبران کنه.امارابطه بین این دو به قدری عمیق میشه که زه زه اون رو پدر خودش میدونه :"هیچ وقت فکر نمیکردم که وقتی داستان شب های عید نوئل را برایش تعریف کنم بتواند این قدر قیافه آدم بزرگها را پیدا کند.در آن لحظه چشمهایش پر از اشک شد و دستی به موهایم کشید و به من قول داد که بعد از این هرگز در آن روز بدون هدیه نخوام ماند."
زه زه تشنه محبت، محبت رو کشف میکنه و بعد از اون هر اون چه رو که دوست داره غرق محبت میکنه.اون به پدر جدیدش آنچنان وابسته میشه که وقتی چند روز اون رو نمیبینه شدیدا احساس دلتنگی میکنه:برای صدایی که وقتی میگفت "خوب کوچولو" از محبت فراوان نشان داشت دلم تنگ شده بود.همین طور بابت ندیدن صورت برنزه اش.لباس همیشه مرتبش ..اندوهگین بودم دلم برای همه اینها تنگ میشد.
آخر کتاب رو تعریف نمیکنم چون واقعا ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داره.راستی شخصیت زه زه این کتاب برای من خیلی آشنا بود.زه زه برای من کودکان بیگناه ایرانی هستند که بیرحمانه آزار دیده میشوند و صداشون به هیچ جا نمیرسه![]()
پنجشنبه 1390/06/31
آمدم به ایران!
پشت چراغ قرمز چهار راه پارک وی. این هم یکی از تغییراتی بود که در آن دو سال اتفاق افتاده بود: رشد محسوس کودکان خیابانی.به محض توقف اتوموبیل پسرکی پنج شش ساله کنار پنجره اتوموبیل آمد و در حالیکه نگاه حسرت امیزی به من داشت گفت:"خانم تشنه ام!میشه اون ته لیوان آبمیوه ات را بدی من بخورم؟"
من که همیشه دنبال شنیدن احساسی ترین جمله زندگی ام بودم حالا در مقابل یک کودک خردسال با آن مواجه شدم.دست هایم سست شد و چاره ای جز اشک ریختن نداشتم.تعداد قطرات اشک آنقدر زیاد شد که چهره زیبای خردسال نیازمند، در چشمانم ناپدید شد.تا به خودم آمدم چراغ سبز شد و راننده بی توجه به حال و احوال من به ماشین دنده اتوماتیک خود گازی داد.انگار اطرافیانم به دیدن این صحنه ها عادت داشتند.من اشک میریختم و ماشین بی احساس دور و دورتر میشد.نگاهم به کناره های خیابان ولیعصر دوخته شد و جهره پسرک از جلوی چشمانم فاصله نمیگرفت.به پشت چراغ قرمز زعفرانیه که رسیدیم یک خودرو پورشه سفید ،که بی شک در دنیای امروز خودرو حرف اول را میزند به کنارم اومد.پسری جوان با سیگاری در دست پشت فرمان بود.یکی از همراهانم بی هوا گفت:"مرجان تبعیض یعنی این!فاصله طبقاتی که از دیوار این شهر میریزد یعنی این!"
جملات برادرم که تمام شد دیگر دوست نداشتم تغییرات را در خیابان های تهران ببینم.چشمانم را بستم و دیگر هیچ...
این مطلب رو تو روزنامه دنیای ورزش (چاپ سیدنی) خوندم و خوشم اومد. نویسنده مطلب "مرجان مرزبان" هست.
سه شنبه 1390/06/15
آخر هفته
سلام.امروز سه شنبه هست و الان سر کارم.آخر هفته خوبی بود.هوا هم هوای بهاری و آفتابی بود و از اون بارونهای دلگیر خبری نبود.
شنبه با برادرم اینها رفتیم رستوران البرز تو Auburn.با اینکه برنج کم میذاره ولی کیفیت غذاش خوبه.نسبت به رستوران دربند فضای بیشتری هم داره . خلوت تر هم هست.
برادرم هفته بعد با خانوداش میخواد یک سر بره ملبورن.میخواد بره یکی از بازی های AFL رو بره ورزشگاه.خودش طرفدار Geelong هست و دوستاش تو ملبورن طرفدار اون یکی تیم.اگه اینجا علاقه داشته باشی به AFL واقعا اعتیاد آوره.
یکشنبه رفتیم مرکز خرید Castle Hill که معروف هست به Castle Tower.این سابرب ایستگاه قطار نداره و شاید به همین علت مهاجرین آسیایی و هندی و ... خیلی کم هستند اونجاوبیشتر قیافه ها اوزی هست.بعد از ظهر هم دوست برادرم دعوتش کرد به پینگ پنگ و رفتیم چند ساعتی هم بازی کردیم.
از محل کار بگم که شرکت یک نیروی جدید استخدام کرده.پسره فیلیپینی هست و تازه ۳ ماهه که اومده سیدنی.دارم کارم رو بهش یاد میدم.شاید این پسره یک روز جایگزین من بشه.بعد از سر کار میبرمش ایستگاه قطار پیادش میکنم.خودم این روزها رو گذروندم و میدونم چقدر سخته.![]()
دوره ای هم که ثبت نام کردم به خوبی داره پیش میره.نمره های خوبی دارم میگیرم.علاقه پیدا کردم به همچین دوره هایی.وقتت رو دیگه صرف رفتن به کلاس و ... نمیکنی.![]()
از خونه بگم که همخونه ایی جدید اسمش نیک هست.خیلی کم حرف هست وقتی هم که حرف میزنه این قدر آروم صحبت میکنه که آدم صداش نمیشنوه.
داره تو دانشگاه حسابداری میخونه.
آره خلاصه زندگی ما هم اینجوری داره میگذره.روزها اینجا بلند تر شده و هوا داره رو به گرمی میره.من هم دلم برای همه تو ایران تنگ شده![]()
جمعه 1390/06/04
زندگی!
واقعیتی که من تو این ۲ سال دستم اومده خیلی با این تصور تفاوت داره.زندگی تو استرالیا گاهی از ایران سخت تر میشه.اینجا روزی ۸ ساعت باید کار کنی و از این ۸ ساعت حداقل ۸۰ ٪ باید بازدهی مفید داشته باشی. تو اینجا اگه بیکار بمونی پولت به سرعت تموم میشه چون همه چیز گرون هست.از اجاره خونه بگیر تا حمل و نقل و بنزین و ...به همین علت پس انداز کردن مشکل هست.
آب و هوای اینجا مثل ایران ۴ فصل نیست.گاهی وقتها اصلا متوجه نمیشی کی بهار شده!زمستونای سردی داره.تو خیلی از خونه ها چون برق گرون هست و سیستم گرمایش ندارند تنها کاری که برای گرم کردن خودشون میکنند اینه که لباسهای بیشتری میپوشند.مثلا من خودم این زمستونی که گذشت اصلا بخاری روشن نکردم.البته این رو هم باید بگم که عادت کردم.![]()
تعظیلات رسمی اینجا در سال شاید ۵ روز باشه.کریسمس ۳ روز کلا تعطیل هستند
.مثل ایران نیست که عید،۲ هفته تعطیل باشه همه جا، یا برای فوت و تولد هر امام یک تعطیلی باشه.تو اینجا هم خلافکار و معتاد و خیابون خواب هست...
خوب زیاد شد.یک کم هم از خوبی های اینجا بگم:اینجا از رانندگی کردنتون لذت میبرید.حق تقدم ها مشخص هست و لازم نیست از کسی راه بگیرید.کسی بوق نمیزنه اینجا.تا حالا اینجاصدای دزد گیر ماشین نشنیدم.شاید چون امنیت هست.من خودم همیشه ماشینم بیرون پارک هست و حتی یک خراش هم روش نیفتاده.
طبیعت زیبایی داره اینجا.اگه اهل طبیعت گردی باشید از طبیعت اینجا سیر نمیشید.هوای اینجا حتی توی مرکز شهرها هم تمیز هست.مرکز خریدهای اینجا هم قشنگه.گاهی تخفیفهای خیلی خوبی به همه چی میخوره.مثلا هفته پیش یک ریش تراش براون که قیمتش ۵۰۰ دلار بود ،۵۰ درصد تخفیف خورده بود .
آزادی رو هم که همه میدونند.کسی کاری بهتون نداره چی میپوشید .اگه مجرد هستید و اهل نایت کلاب و بار هم که اینجا مرکزش هست.مهمترین مزیت ،اینکه به عنوان یک استرالیایی ،دولت استرالیا همواره پشتیبان شماست.
خلاصه اینکه زندگی همه جای دنیا سخته.همه جا مثل هاپو باید دنبال یک لقمه نون بدویی!![]()
![]()
جمعه 1390/05/21
تولد!
امروز قراره همخونه ایی جدید بیاد.یک پسره هست اهل ترکیه که گویا تو سیتی دانشگاه میره.دیشب رفتم حسابی دستشویی و حموم رو تمیز کردم چون باید باهاش شیر کنم.
پریشب تولد ken بود.برای شام من رو هم صدا کردند و با هم شام خوردیم.بعد از شام هم Yumi کادوی تولدش رو به ken داد.یک آیپد ۲ خریده بود براش.Ken باید بگم بیشتر از اینکه خوشحال بشه پکر شده بود.دلیلش رو الان میگم:
این زوج کره ای خیلی وقته تصمیم گرفتند پولهاشون رو جمع کنند تا خونه بخرند.خرید خونه تو اینجا هم مثل همه جای دنیا سخته.یعنی وقتی 10 % مبلغ خونه رو تو حسابت داشتی بانک بهت وام میده و میتونی خونه رو بخری.ولی مساله اینه که باید نزدیک به 30 سال به بانک قسط با بهره بدی . پول پس انداز کردن هم اینجا سخته.چون خیلی شهر گرونی هست.اجاره خونه ها گرون هست، هزینه خورد و خوراک و حمل و نقل گرون هست و .. خلاصه اینکه این همخونه ایهای ما دیگه حسابی خسیس بازی در می آرن.گاهی جتی از شکم خودشون هم میزنند.مخصوصا پسره.
خلاصه پریشب Ken شوکه شده بود.آدمی هم هست که همه چیز رو میگه و هیچی رو تو دلش نگه نمیداره.هی میپرسید:"چند خریدی؟!من باید کار کنم تا پولش رو جبران کنم!وای خدای من!و ..." Yumi هم ناراحت شده بود گفت :"این اولین و آخرین باری هست که برات کادو میخرم و .."
خنده بازاری بود
.خواستم به Ken بگم ناراحت نباش اگه خوشت نیومد من ازت میخرم.ولی نگفتم.Yumi ناراحت میشد.بگذریم.![]()
یک دوره آنلاین اسم نوشتم.خوبی دوره اینه که لازم نیست سر کلاس برم که خوب امتیاز بزرگی هست.نمیدونم چه جوری میخوان امتحان بگیرند ازمون!![]()
راستی هفته قبل رفتم Head office و با Manager ها راجع به سوپروایزرم صحبت کردم. همه چی رو بهشون گفتم.همون روز با سوپروایزر جلسه گذاشتند.دیگه هر اتفاقی برام میافته(حتی کوچکترین چیزها رو) سریع ایمیل میزنم به Head office و همه چی رو گزارش میکنم.باید زودتر میکردم این کار رو.تجربه خوبی شد برام.![]()


